اینجا دانشگاه علم و صنعت تهران است !!
تمام وقایع زیر واقعی است و به هیچ وجه ساخته و پرداخته ی ذهن نیست !
۱- اینجا خوابگاه حکیمیه دانشگاه علم و صنعت است ، ساعت ۱:۴۵ نیمه شب. فردا امتحان تنظیم خانواده داری و یک جزوه ۲۰۰ صفحه ای که اساسا هیچ ذهنیتی نسبت به آن نداری و حتی برای رضای خدا یکبار هم لای آن را باز نکرده ای. از ساعت ۱۰ سعی ات را برای شروع خواندن این اراجیف کرده ای ولی دلت نمی آمده وقتت را به پای این ها تلف کنی ! حالا تو مانده ای و ۲۰۰ صفحه کاغذ که با فونت پیش فرض ورد و با بدترین شکل ممکن چاپ و تکثیر شده اند . شاید اگر جلد خوشرنگ آبی آسمانی جزوه نبود ، هرگز آن را نمی خریدی!
هر چقدر سعی می کنی نمی توانی حتی یک فصل آن را تحمل کنی ، در آخر با گفتن یک : ” گور باباش ” به کارت پایان می دهی و به تختت می روی و با خیال راحت می خوابی ، فردا با یک امتحان تشریحی روبرو می شوی که هر سوالش از تو خواسته ۵ ۶ مورد را ذکر کنی ، با اعتماد به نفس کامل جواب هایی می نویسی که خودت از خواندن آن ها خنده ات می گیرد !
در پایان برگه خطاب به استاد می نویسی : با سلام ، استاد عزیز خودم هم می دانم جواب هایم بسی خنده دار است ، شما لطف کرده و نمره ی مناسبی به من عطا کنید ! “
نمره ها اعلام می شوند و تو از گرفتن نمره ۱۷٫۵ لذت می بری !
۲- اینجا سرویس خوابگاه حکیمیه به دانشگاه علم و صنعت است ، ساعت ۷:۴۰ دقیقه صبح ، ساعت ۸ امتحان اقتصاد دارید و تو داخل سرویس داری برای ۲ تا از دوستانت که ۲ فصل از کتاب را نخوانده اند ، آن ۲ فصل را توضیح می دهی ! به سرعت نمودارهای هزینه کل ، درآمد کل، هزینه متغیر متوسط و …. را برایشان شرح می دهی ، کل کلاس آموزشی تو ۲۰ دقیقه است که ۱۰ دقیقه آن به شوخی و خنده می گذرد و به زور ۱۰ دقیقه مفید حاصل می شود !
چون استادهایتان یکی نیستند،امتحان تو با امتحان آن ها تفاوت دارد. بعد از امتحان آن دو دوست می خواهند دستانت را ببوسند ، ۶ نمره امتحان از میان حرف های تو بوده !
۳- اینجا خوابگاه حکیمیه دانشگاه علم و صنعت است ، ساعت ۵ صبح، فردا ساعت ۸ صبح امتحان میان ترم ریاضی ۱ داری. یکی از دوستانت از ساعت ۱۲ شروع به خواندن ریاضی ۱ کرده است و الان تقریبا اواسط جزوه استاد است. تو تقریبا نصفه و نیمه خوانده ای و میخواهی بخوابی ، قبل از خواب به دوستت تاکید می کنی که بر دو قضیه ای موجود در کتاب که در جزوه نیست مسلط شود ، چون یکی از آن ها در امتحان می آید. او هم زیر لب می گوید :اکی!.
ساعت ۷ که از به زور از خواب بلند می شوی از دوستت می پرسی : آن ها را خواندی ؟ او هم می گوید: یک چیزهایی خواندم.
یکی از آن دو قضیه در امتحان می آید و دوستت سر امتحان قاطی می کند و نصف یک قضیه را با نصف آن یکی قضیه تلفیق می کند و روی برگه می نویسد. نمره ها می آید او گند زده است و در پایان ترم دوستت با نمره ی ۹٫۵ می افتد !
۴- چند دقیقه پیش ساعت ۳:۳۰ دقیقه نیمه شب بود. موبایلت زنگ می خورد و برمیداری و می بینی یکی از دوستانت است که فردا امتحان نقشه کشی دارد، از تو می پرسد : این نرم افزاری که استاد درس میداده و ازش قراره امتحان بگیره اسمش چی بود ؟
اسمش را می گویی ، می پرسد : الان اتاق هستی که بیام ازت بگیرمش کمی کار کنم ؟
می گویی نه ، من خوابگاه نیستم و یکی دیگر را معرفی می کنی که به شرط بیداری از او بگیرد!
۵- باور کنید اینجا دانشگاه علم و صنعت تهران است !!!!!!!
پ.ن : از نوشتن داستان هایی که بد آموزی دارند ، مثل داستان تقلب ها معذورم !


درود بر شاهین عزیز
شانس بهت رو کرده نه ؟!!!
من هم از این اتفاقات برام پیش اومد موقع تحصیل ولی نه مثل تو
واقعا اونجا دانشگاه علم و صنعته ؟
من آپم
در پناه یزدان
بدرود
[پاسخ]
تو به تره روز نگار بنویسی به جای مطلب سیاسی .
لا اقل استعدادت “یه خورده” توی این کار بیش تره !!!
[پاسخ]