بوی ماه مدرسه
سلام
امروز ۲۵ شهریور هست و اگر اتفاق خاصی نیفته از ۶ روز دیگه مدارس شروع به کار می کنند.
شروع مدارس برای همه مون یکی از خاطره انگیزترین و پراحساس ترین لحظات عمرمون هست. برای من هم همیشه مدارس با شوق و ذوق خاصی شروع میشه ، البته احساسی که هرچی به سال های بالاتر اومدم کمرنگ تر شد و اوج این کمرنگی احساسات توی سال پیش دانشگاهی بود ، جوری که وقتی صبح اول مهر برای مدرسه از خواب بلند شدم هیچ گونه احساس خاصی در من برانگیخته نشد !
دیشب وقتی توی رختخواب بودم بدجوری رفتم توی یاد دوران دبستانم و ساعتی توی اون دوران و توی دبستان شهید خازنی سیر کردم. توی این پست وبلاگ حسین گفته بودم که دوست ندارم به دوران کودکی برگردم، هنوز هم بر همین عقیده هستم، اما به شدت دوست دارم که به عنوان یک شخص ثالث و از زاویه بیرون گذشته ام رو مرور کنم، به رفتارهای بچه گانه ام بخندم و از سادگی اون دورانم لذت ببرم.
۵ سال دبستانم رو در یکی از محله های پایین شهر قم و در دبستان شهید خازنی بودم، جایی که اخیرا شنیدم ساختمان اونو کوبیدند و مدرسه رو نوسازی کردند. در اون دوران، یعنی سال های ۷۶ تا ۸۱ علاقه خاصی به مدرسه داشتم، از بودن بین دوستانم لذت می بردم و بیشتر از همه از اینکه همیشه شاگرد اول مدرسه بودم سرکیف میومدم. وقتی یاد حرص هایی که برای نیم نمره های درس املام میخوردم ، می افتم خیلی خنده ام میگیره، توی اون دوران تحمل این که کسی نمره اش از من بیشتر بشه برام غیرممکن بود، حالا باید به اون شاهین بگم که بیا ببین توی کشور ۳۴۸۸ نفر بالاتر از تو شدند !
اون دوران چون پدرم سرهنگ نیروی انتظامی و رییس اگاهی استان بود توی مدرسه جایگاه خاصی داشتم ، پدرم جزو انجمن اولیا و از تصمیم گیران مدرسه بود و بابت این قضیه همیشه بین بچه ها اعتماد به نفس بالایی داشتم و معمولا مسئولیت انتظامات یکی از دوسالن مدرسه مون رو به من می دادند، به همین خاطر از اول علاقه خاصی به ریاست داشتم! (الانم که منیجر هستم دیگه ، نه محسن ؟:d )
تمام آرزوی اون دورانم عضویت توی تیم فوتبال مدرسه بود ، آرزویی که تحقق پیدا نکرد، چون به خاطر مشکلات تنفسی خفیفی که دارم توی تمرین ها و دویدن ها همیشه کم میاوردم.
سال های ما اواخر اوج تراکم جمعیتی بود، مدرسه ای با ۶۰۰ دانش آموز و کلاس های ۳۷ ۳۸ نفره، توی نیمکت ها ۳ نفره می نشستیم، من همیشه وسط بودم تا موقع املا بچه ها بتونن از روم تقلب کنن، از همون اول هم آدم خسیسی نبودم ، این خصلت رو هم حفظ کردم ، آخرین بار هم توی آزمون آیین نامه به سوالای ۲ ۳ نفر دیگه هم جواب دادم !
بهترین دوران من توی دبستان سال پنجم بود ، توی اوج قدرت و نفوذ بودم و با بچه های حسابی تیم شده بودیم واسه هر کاری ! البته باید داشتن یه معلم فوق العاده به نام آقای فلاح رو هم به این قضیه اضافه کنیم، معلمی که علاقه من رو به شعر برام آشکار کرد، همیشه بعد از املا یه بیت شعر رو با دست خط خوشش روی تخته می نوشت و من هم عاشق فهمیدن معنی اون شعرا بودم:
” تو که دانی نان خوردن ثواب است/خودت بخور که بغدادت خراب است”
“ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ / به قرآنی که اندر سینه داری ”
” سلسله ی موی دوست حلقه دام بلاست/هرکه در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست”
و ….
شعارش هم همیشه این بود : ” بی لطف خدا هیچیم ، هیچ”
بدترین دوران مدرسه هم برای سال چهارمم بود که گیر یک معلم خشکه مقدس افتاده بودیم ، جملاتی از اون به یاد دارم که هنوز هم اگر بهشون فکر کنم منو از دین دور می کنه ! : ” دین ما میگه اگر از بابات برای خریدن لواشک پول گرفتی و رفتی سرکوچه باهاش آدامس خریدی، گناه کردی !”
اون یک سال رو عذاب کشیدم و بارها میخواستم وسط کلاسش پاشم برم!
دیشب که مرور خاطرات میکردم یک باره اسم چند تا از دوستانم اومد تو خاطرم، اسمشون رو اینجا می نویسم، شاید یک روزی اومدند اینجا ، بفهمند که من به یادشون بودم :
سجادی ، پدرام زند، مهرداد داوودآبادی، حسین زاده ، فراهانی مهدی باقری، کرمی
وقتی سال اول راهنمایی بودم از اون منطقه مهاجرت کردیم وخیلی دوست دارم ازشون خبری بدست بیارم و بدونم الان کجاها هستند و چکارا می کنند ، بعید میدونم همه شون درس رو ادامه داده باشند ، با اون وضع فرهنگی و اجتماعی اون محله ها .


همون طور که خودت گفتی با نوسازی مدارس و هم چنین سیاست گداپروری دولت و نیز اجباری شدن دیپلم نمی خواد غصه ی رفقای اسبق ت رو بخوری چون اگر توی اون زمان هم ترک تحصیل کرده بودن الان دارن ادامه تحصیل می دن !!!
به روزم (من و تیر های دشمن) http://Www.sarloheha-moje4.persianblog.ir
[پاسخ]
سلام
خیلی قشنگ بود شاهین
منظورت از سالهای ۷۶تا۸۱ در زابل بود دیگه؟
[پاسخ]
شاهین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۸ ۰۴:۲۱:
جون رولی یه بار هم مطلب منو خوندی ؟
آخه اگه خونده بودی از این سوالا نمی پرسیدی
[پاسخ]
سلام
امیدوارم وقتی ۱۰-۱۵ سال دیگه به این روزا فکر کردی مجبور نشی به سادگی های نوجوانی ت بخندی و ازشون لذت بری(شایدم حرص بخوری)
اول برای خودم. بعدش برای همه ی بچه ها این آرزو رو دارم.
[پاسخ]
شاهین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۸ ۰۴:۱۸:
البته اگر یکبار دیگه کامنتت رو بخونی متوجه میشی اول برا من ابراز امیدواری کردی ، بعدش خودت و سپس سایر رفقا !
اول بودن رو ترجیح میدم
[پاسخ]
شاهین اما هر جوری فکر می کنم می بینم کلا مبانی فکری مون با هم فرق داره

می دونم دست و دل بازی و تقلب رو شوخی کردی
اما من به هیچ عنوان نمی تونم به عنوان شوخی بهش نگاه کنم.
شاید چون منم خشکه مقدسم که از دین دورت می کنم!
حالا این مشت نمونه ی خروار بود
————-
چرت و پرت های بالام رو بی خیال
دستت درد نکنه بابت شکلک ها
[پاسخ]
شاهین پاسخ در تاريخ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۸ ۰۴:۱۶:
مشخصه که مبانی فکری من و شما کاملا فرق فوکوله !
در مورد عقاید خودم باید بگم : خانه از پای بست ویران است!!
زیاد گیر نده به اینا ، وگرنه درگیر میشی
[پاسخ]