اندر حکایات حکیمیه
سلام
این چند روزی که نبودم به دلیل پست قبلی نبود ، دلیلش تنبلی بود ، به همین راحتی !
برای این که توی وبلاگ بنویسم موضوع زیاد به ذهنم می زنه ولی معمولا توی مترو یا سرویس این اتفاق می افته و اونجا هم که نمیشه لپ تاپ روشن کرد و تایپ کرد ! استفاده از قلم و کاغذ هم پیشنهادیه که قبلا رد شده ( باز هم به دلیل تنبلی!)
توی این پست می خوام دو تا از انفعالات نسبتا خوشمزه ای که اخیرا توی تبعیدگاه(خوابگاه)حکیمیه صورت گرفته براتون بنویسم.
اولیش مربوط میشه به اولین استحمام من در خوابگاه:
۱- وقتی برای اولین بار اتاق حمام طبقه رفتم دیدم که دو تا از سه تا حمام پر هستند و بچه ها زیر آب دارند حسابی تقویت صدا می کنند . منم خدا رو شکر کردم که یه حمام خالیه و مجبور نیستم یه طبقه برم پایین ! رفتم زیر دوش و آب سرد و گرم رو باز کردم ، کمی گذشت دیدم به جورایی آب خیلی داغه ، آب سرد رو بیشتر باز کردم ، باز هم داغ بود ، با خودم گفتم شاهین خیلی سوسول شدیااا ببین بقیه دارند چه راحت همراه با حمام آواز هم می خونند ! پس کمی تحملت رو زیاد کن! بعد از یکی دو دقیقه دیدم پوست سرم داره رسما می سوزه! از بغلیم پرسیدم :”آقا شما چجوری این آب داغ رو تحمل می کنی ؟ ” گفت:”حمام کدوم طرف رفتی؟” گفتم :”راستت” گفت:”{…} اون آب سردش خرابه! چجوری پنج دقیقه زیر آب داغ تحمل کردی ؟” منم مجبور شدم یه طبقه رو به صورت خیس و حوله به کمر برم پایین !
۲- یکی از هم اتاقی هام اسمش عباس و اهل بوشهر هست، عادت داره شب ها ساعت ۱۲ ! میخوابه. اولین باری که یکی از بچه های اتاق های دیگه رو مهمون داشتیم و شب ۴ نفری بیدار بودیم(عباس خواب بود ) ساعت حدودای ۱:۳۰ بود که دیدیم عباس داره با زبان محلی یه چیزایی میگه ، ما هم فکر کردیم می گه بگیرید بخوابید ، گفتیم : الان پا میشیم عباس. کمی گذشت دیدیم باز هم عباس داره صدا می کنه این دفعه کلمه شاهین رو از بین حرفاش حدس زدیم ، به همین خاطر صدای حرف زدنمون رو آوردیم پایین، کمی گذشت دیدیم عباس نشست. ما تا این صحنه رو دیدیم فورا متفرق شدیم ! فردا صبح عباس رو توی دانشگاه دیدیم و هر چی در رابطه با اتفاقات دیشب و بد خوابیش باهاش صحبت کردیم به یاد نیاورد و آخرش گفت : ” هااا آمو، مو شبا تو خواب حرف میزنم” … !


ما بدبخت ها که هر طبقه ای که باشیم باید بریم طبقه اول!!
[پاسخ]
بلوک ما فقط یه طبقه داره
[پاسخ]
واااااای کلی خنده بود جفتشون
[پاسخ]