<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>یادداشت های یک شاهین &#187; دید اجتماعی</title>
	<atom:link href="http://www.1shahin.com/archives/category/did/%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.1shahin.com</link>
	<description>آه از این دم سردیها، خدایا</description>
	<lastBuildDate>Sat, 03 Jul 2010 10:34:59 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>کنکور</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/99</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/99#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Jan 2010 11:02:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[سلام
این چند روزی که بین امتحانات وقفه افتاده بود و فرصت کرده بودم بیام قم ، بنا رو بر این گذاشتم که بیشتر وقتم رو برای کنکوری ها بذارم و سری به اونا بزنم.
با دغدغه هایی روبرو شدم هم جنس دغدغه های سال گذشته ی خودم . خیلی از اونا برام خنده دار بود. یعنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>این چند روزی که بین امتحانات وقفه افتاده بود و فرصت کرده بودم بیام قم ، بنا رو بر این گذاشتم که بیشتر وقتم رو برای کنکوری ها بذارم و سری به اونا بزنم.</p>
<p>با دغدغه هایی روبرو شدم هم جنس دغدغه های سال گذشته ی خودم . خیلی از اونا برام خنده دار بود. یعنی بیشتر به سوالای پارسال خودم می خندیدم ، به این که چقدر فکر می کردم وقت کمه ، چقدر فکر می کردم دارم کمکاری می کنم و &#8230;</p>
<p>سری زدم به اتاقی که توش درس می خوندم ، جایی که ۶ ۷ ماه خودم رو از زندگی عادی جدا کرده بودم و بی اغراق به شیرینی های جدیدی دست یافتم ، زندگی کنکوری زندگی خیلی شیرینی هست ، هر چند حاضر نیستم حتی برای یک لحظه به اون روزها برگردم ولی واقعا می تونم ادعا بکنم که توی سال کنکورم از زندگیم لذت بردم.</p>
<p>الان هرکس ازم بپرسه باید چکار کرد تا بشه خوب درس خوند می گم باید خودت رو بیچاره کنی ! یعنی جوری فکر کنی که چاره ای به جز درس خوندن تو زندگی برات نمونه ،الان که فکر می کنم می بینم بیشتر بچه هایی که پارسال به موفقیت رسیدن همین طرز فکر رو داشتن ، یعنی درس شده بود الویت اول و آخرشون.</p>
<p>اگر اهمیت بقیه هدف های زندگیم هم مثل کنکور برام جا می افتاد ، مطمئنا اوضاع خیلی فرق می کرد !</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/99/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نمایشگاه مطبوعات</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/79</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/79#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 22:53:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=79</guid>
		<description><![CDATA[امسال برای اولین بار به همراه امیرحسین از نمایشگاه مطبوعات دیدن کردم. عادت ندارم که بدون هدف به نمایشگاهی برم و فقط برای بازدید کلی بخوام وقت بذارم، به همین خاطر از ابتدا هدف اصلیم دیدن عوامل همشهری جوان بود.البته کمی هم اهداف سیاسی داشتیم که شاید بتونیم میرحسین رو ببینیم !
بازدید رو از بخش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">امسال برای اولین بار به همراه <a title="امیرحسین" href="http://amirabt.wordpress.com/" target="_blank">امیرحسین</a> از نمایشگاه مطبوعات دیدن کردم. عادت ندارم که بدون هدف به نمایشگاهی برم و فقط برای بازدید کلی بخوام وقت بذارم، به همین خاطر از ابتدا هدف اصلیم دیدن عوامل همشهری جوان بود.البته کمی هم اهداف سیاسی داشتیم که شاید بتونیم میرحسین رو ببینیم !</p>
<p align="right">بازدید رو از بخش روزنامه های ورزشی شروع کردیم و در همون ابتدا دیدیم که یک غرفه خیلی شلوغ شده ، جلو که رفتیم دیده مون به جمال شیث رضایی و علی عسگر منور شد! یک پوزخندی به حرکات ملت زدیم و به راه خودمون ادامه دادیم ، در هر صورت ما قشر تحصیل کرده ی این جامعه هستیم، علی الخصوص که جفتمون مهندسین رشته ی ارجمند صنایع بودیم! چند غرفه جلوتر بازهم تراکم جمعیتی دیده شد ، اینبار کمتر بود ، چون سوژه بازیکن نبود ، حسین هدایتی در حال یادداشت نوشتن برای روزنامه بود ، منم که دیدم خلوته گفتم یه نصیحتی هم به این بنده ی خدا بکنم ، گفتم : &#8221; آقای هدایتی علی کریمی رو به پرسپولیس پس بدید دیگه &#8221; اون بنده خدا هرچند بر زبون نیاورد ولی از نگاهش خوندم که گفت : &#8221; چشم ، منتظر دستور شما بودم ! &#8220;</p>
<p align="right">هر چند باز هم یواشکی زیاد سرک کشیدیم که کس دیگه ای رو برای اعمال نصیحت پیدا کنیم ولی خب کسی نبود ! جنب غرفه ی ورزشی نویسان ، غرفه ی نشریات دانشگاهی بود، تنها غرفه ای که توی چشم ملت فرو می رفت غرفه ی بر و بچه های دانشگاه هنر بود که از هر جاش یه چیزی آویزون بود، دانشگاه شریف هم غایب بود و علم و صنعت هم که پر از نشریات امروز و خیزش و .. شده بود که اگر دانشجوی علم و صنعت باشید وصفشون رو می دونید ….</p>
<p align="right">غرفه های نشریات استانی هم همون اطراف بود که کلا ارزش حرف زدن نداشتند!</p>
<p align="right">تا همینجای نمایشگاه کلا سردی و بی روحی فضا در جسم و جانمون نفوذ کرده بود و اگر بدون هدف!! به نمایشگاه اومده بودیم شاید از همون جا بر می گشتیم. به قسمت نشریات تخصصی رفتیم ، کمی بین نشریاتی که تخصص از سر و کول خودشون و علی الخصوص غرفه دارانشون می بارید گشتیم ، البته در این بین یکی دو نشریه مثل بخارا که در مورد ادبیات هستند رو به خاطر تخصص عالی شون تحسین کردیم ولی در باقی غرفه ها سایر برجستگی ها، جایی رو برای تحسین خود نشریات باقی نمی گذاشت.</p>
<p align="right">خدا رو شکر مسیر رو جوری انتخاب کردیم که از نشریاتی که اساسا زرد هستند و قالبا در اسمشون یه کلمه ی &#8220;زندگی&#8221; به چشم می خوره کمتر فیض ببریم ، به همین خاطر خیلی زود رسیدیم به روزنامه ها. کاملا قابل حدس بود که روزنامه جام جم بیشترین فضا رو گرفته باشه و بعدش هم موسسه همشهری. البته مقابل موسسه همشهری بساط دلقک بازی یه سری آدم بیکار که بهشون می گند آکتور خیابونی ( همون تئاتر خیابانی ) پهن بود و جمعیت بی گناه که از بازدید نمایشگاه چیزی عایدشون نشده بود دلشون رو به دیدن تئاتر خوش کرده بودند. راستی تا یادم نرفته بگم که از بر و بچه های همشهری جوان و به طور کلی غرفه ی همشهری جوان خبری نبود و تازه فهمیدم منم مثل سایر علاقمندان اصالتا بی هدف اومدم ! ( حتما خبر دارید که میرحسین هم نیومد)</p>
<p align="right">در این بین غرفه ی روزنامه وزین کیهان رو هم دیدیم که برای نشون دادن اعتقاد به آزادی اندیشه میزگرد سیاسی تشکیل داده بودند تا ملت بیان و از کارشناسان این روزنامه فهیم سوال سیاسی کنند، البته من بیشتر احساس کردم که اونجا محلی برای پیدا کردن سوژه برای آموزش زندانبان های کهریزک هست !</p>
<p align="right">امیرحسین اونروزها و متعاقبا این روزها دچار سرماخوردگی شدید هست و اونروز هم حالش چندان خوب نبود ، جوری که تو مترو سرش رو می ذاشت رو شونه ی ملت و می خوابید! به همین خاطر سعی کردیم علی رغم میل باطنی مون!! بازدید رو کوتاه کنیم ، البته امیر آخر کار یادش افتاد که از مجله سپیده دانایی هم خوشش میومده و می خواسته به غرفه شون سر بزنه ، کمی گشتیم تا سپیده دانایی رو پیدا کردیم و دیدیم که یه تست روانشناسی گذاشتن تا به سوالاتشون جواب بدیم و تفسیرش رو تو شماره ۳۰ ببینیم ، بعد از اینکه مطمئن شدیم این تست مجانی هست (( باور کنید پرسیدیم!)) رفتیم رو پله ها نشستیم و روی برگه چند تا تیک زدیم و پشتش هم یه خونه و درخت و آدم دارای بعد!! کشیدیم و آدمه رو به یه حیون تشبیه کردیم((باور کنید همه این کارا جز اون تسته بود!))و دادیم بهشون.</p>
<p align="right">تصمیم به بازگشت گرفتیم ، باز هم مجبور بودیم از روزنامه های ورزشی دیدن کنیم ، این بار دیدیم که یه جا علاوه بر شلوغی فرآیند هل دادن هم انجام میشه ، این دفعه سوژه خیلی داغ بود ، چون طرف خارجکی بود، جان واریو رو دیدیم که بابت این همه تحویل گرفتن گل از گلش شکفته !</p>
<p align="right">توی حیاط مصلی یه جمعیت نسبتا زیادی رو دیدیم که دارند یار دبستانی می خوندند و بعضا شعار&#8221; زندانی سیاسی آزاد باید گردد&#8221; می دادند. اگر بگم جمعیت بیرون از نمایشگاه با جمعیت داخل برابری می کرد مبالغه نکردم. بعدا فهمیدیم که این جماعت داشتند انتظار میرحسین رو می کشیدند و من و امیرحسین چقدر خوشحال شدیم که میرحسین نیومد، چون ما خیلی سریع اونجا رو ترک کرده بودیم و رفته بودیم طرف مترو وگرنه خیلی از بابت نرسیده به یکی از اهدافمون ناراحت می شدیم!</p>
<p align="right">مطمئنم که انتظار گزارش تصویری رو نداشتید ، به همین خاطر براتون عکسی نمی ذارم ! (( می دونید که عکسی ندارم، ولی اگرم داشتم نمی ذاشتم!))</p>
<p align="right">
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" /></p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/79/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازگشتی به خانه!</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/67</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/67#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 20:19:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=67</guid>
		<description><![CDATA[سلام، شهادت امام صادق رو تسلیت میگم
۱- امروز بعد از ۲ هفته برگشتم قم ، شهر بدون هیچ تغییری باقی مونده بود ، کمی ضد حال خوردم ، البته این اتفاق همیشه برام می فته ، مثلا قبل تر ها که معمولا ۳ ۴ ماه یکبار می رفتم تهران شهر مثل دفعه قبل به نظرم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام، شهادت امام صادق رو تسلیت میگم</p>
<p>۱- امروز بعد از ۲ هفته برگشتم قم ، شهر بدون هیچ تغییری باقی مونده بود ، کمی ضد حال خوردم ، البته این اتفاق همیشه برام می فته ، مثلا قبل تر ها که معمولا ۳ ۴ ماه یکبار می رفتم تهران شهر مثل دفعه قبل به نظرم میومد ، من همیشه علاقه داشتم که این تغییرات باعث ایجاد هیجان برای دیدن بشه ، ولی همیشه همه چیز یه جور به نظر اومده</p>
<p>۲- دیشب من و آرش ( هم اتاقی شیرازیم) تصمیم گرفته بودیم زود بخوابیم ، به همین خاطر از ورود افرادی که هر شب تا ۲ ۳ تو اتاقمون پلاس بودند و بساط داشتند جلوگیری کردیم، به جاش خودمون تا ساعت ۳:۳۰ داشتیم صحبت می کردیم ! من همیشه یه ویژگی فوق العاده از خودم رو ستایش می کنم ، اونم این که خیلی سریع می تونم کاری کنم که طرفم احساس همدلی با من کنه و شروع کنه از دل مشغولی هاش صحبت کردن ، دیشب همین روشم رو روی آرش پیاده کردم ، فوری جواب داد و تا ساعت نزدیکای صبح آرش هر حرفی که داشت و نداشت رو بهم گفت، آخرش ازم پرسید : &#8221; شاهین دوست داری با چه ویژگی شناخته بشی ؟ &#8221; گفتم : &#8221; دوست دارم جوری باشم که همه جور آدم از مصاحبت با من لذت ببرند&#8221; جوابی داد که چون خودستایی هست نمی نویسمش &#8230;.</p>
<p>۳- کاش هیچ وقت نتیجه نهایی کنکور رو اعلام نمی کردن ، اولش که می بینی دچار سوزش می شی که مثلا فلان رشته رو با اختلاف ۱ نفر قبول نشدی بهمان رشته رو با اختلاف ۳ نفر قبول نشدی ، اون یکی رشته رو با اختلاف ۵ نفر قبول نشدی و همین جوری بگیر تا پایین ، این قسمت که تموم شد میرسی به رشته هایی که قبول شدی و کلی با خودت کلنجار میری که این رشته پایینی که قبول شدی هم چیز خوبی هست هااا و هی به خودت میگی برم این رشته ، اون رشته ، نه اصلا مگه اینی که هستم چشه ؟ بعد میگی پسر اون دانشگاه شریفه هااا یا اون یکی امیرکبیره یا دیونه م.شیمی تهرانه ووو &#8230;. همین فرآیند برای رشته هم تکرار می شه که مثلا این رشته برقه یا اون یکی مکانیکه ، خلاصه بگم دچار گیجی غریبی می شی و هی احساس می کنی داره فرصت از دست میره و باید زودتر تصمیم بگیری &#8230;. . من با هر زر و زوری بود با تمام این احساسات لطیف! کنار اومدم بعدش امشب توی جمع خانوادگی که به مناسبت حضور من برپا شده بود، جلسه تجزیه  و تحلیل ۶۹ رشته ای که  زیر انتخاب ۱۹ امم قبول شده بودم برگزار شد ، این جلسه ۲ ساعت طول کشید  نتیجه اش هم شد همون نتیجه ای که در جلسه مشابه انتخاب رشته به دست اومده بود : &#8221; هر چیزی که دوست داری رو دنبال کن!&#8221; منم تا دیدم این نتیجه به دست اومد فوری گفتم : &#8221; من از همون اول هم صنایع رو دوست داشتم ، مگه یادتون نیست اول قرار بود رشته اولم صنایع باشه، البته درست بعدش خل شدم رشته اول رو برق زدم&#8221; همه تایید کردند ، بعدش ادامه دادم :&#8221; تازه دانشگاهم از اول علم و صنعت بود، مگه یادتون نیست تنها دانشگاهی که رفتم و دیدم همین بود؟&#8221; همه تایید کردند و بعدش به سرعت ختم جلسه رو اعلام کردم ، اما حقا که پدرم در اومد !</p>
<p>۴- این شعر از سیاوش رو تقدیم می کنم به خودمون :</p>
<p>ای پرنده ی مهاجر ، سفرت سلامت اما</p>
<p>به کجا میری عزیزم، قفست تموم دنیاس</p>
<p>روی شاخه های دوری، چه خوشی داره صبوری</p>
<p>وقتی خورشیدی نباشه ، تو همیشه سوت و کوری</p>
<p>می گذره روزای عمرت ، توی جاده های خلوت</p>
<p>تا بخوای برگردی خونه، گم میشی تو باغ غربت</p>
<p>واسه ما فرقی نداره، هر جا باشیم شب نشینیم</p>
<p>دلخوشیم به این که شاید، سحرو یه روز ببینیم</p>
<p>آخرش یه روزی هجرت ، در خونه ات رو می کوبه</p>
<p>تازه اون لحظه می فهمی ، همه آسمون غروبه</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/67/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عابر پیاده</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/28</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/28#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 16:14:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=28</guid>
		<description><![CDATA[۱- این روزها که مشغول تمرین عملی رانندگی برای گرفتن گواهینامه هستم چندباری پیش اومده که یه دفعه یه عابر پیاده پریده جلوم و با کمال اعتماد به نفس راه ماشین رو گرفته و رد شده، منم تو دلم خیلی بهشون بد و بیراه میگم !
خودم هم از اونهایی هستم که معمولا به حالت جهش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱- این روزها که مشغول تمرین عملی رانندگی برای گرفتن گواهینامه هستم چندباری پیش اومده که یه دفعه یه عابر پیاده پریده جلوم و با کمال اعتماد به نفس راه ماشین رو گرفته و رد شده، منم تو دلم خیلی بهشون بد و بیراه میگم !</p>
<p>خودم هم از اونهایی هستم که معمولا به حالت جهش و دو عرض خیابون ها رو طی می کنم ، به همین خاطر تصمیم گرفتم از این به بعد وقتی دارم اینجوری با اعصاب مردم بازی می کنم شروع کنم به خودم فحش دادن !! تا شاید کمی در بهبود این اخلاق بدم اثر کنه .</p>
<p>۲- انفعالات سیاسی اخیر رنگ و بوی خوش و مسالمت آمیزی ندارند و امیدوارم ختم به خیر بشه ، شاید بشه گفت اوج اتفاقات اخیر راهپیمایی سبز روز قدس خواهد بود امیدوارم با استقبال عظیم مردم سبز ایران همراه بشه ، خودم هم خیلی دوست دارم شرکت کنم ، پنج شنبه ثبت نام دانشگاه دارم و باید سعی کنم خانواده رو برای حضور متقاعد کنم.</p>
<p>۳-این سریال های ماه رمضان هم یکی از اون یکی یخ تر و آبکی تر از آب در اومدند، این وسط هم دلم برای دو چیز میسوزه اولا مردمی که مجبورند این مزخرفات رو تحمل کنند ، ثانیا این همه بودجه از بیت المال که برای ساخت این  مزخرفات صرف شده.</p>
<p>۴- ظهور کردان جدید رو با معاون اولی رحیمی جشن (شایدم عزا) می گیریم.</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/28/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
