<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>یادداشت های یک شاهین &#187; دیدهای شخصی</title>
	<atom:link href="http://www.1shahin.com/archives/category/did/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.1shahin.com</link>
	<description>آه از این دم سردیها، خدایا</description>
	<lastBuildDate>Sat, 21 Aug 2010 17:55:06 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>هزاران غلط ما به پای &#8220;یک&#8221; غلط شما هم نمی رسد</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/131</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/131#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Feb 2010 14:19:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[دیدهای شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=131</guid>
		<description><![CDATA[دیروز امیرحسین لینک مطلبی رو به من داد که در روزنامه وطن امروز چاپ شده بود و در اون با ادبیاتی که این روزها از سوی ولایت مداران زیاد دیده میشه ! جمعیت سبز رو نواخته بود. (اینجا را بخوانید )
امروز به وبلاگ محمد معینی برخوردم که مطلب خیلی قشنگی در جواب این مقاله نوشته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">دیروز امیرحسین لینک مطلبی رو به من داد که در روزنامه وطن امروز چاپ شده بود و در اون با ادبیاتی که این روزها از سوی ولایت مداران زیاد دیده میشه ! جمعیت سبز رو نواخته بود. (<a href="http://www.vatanemrooz.ir/HTMLResources/Tools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_24446" target="_blank">اینجا را بخوانید</a> )</p>
<p align="right">امروز به وبلاگ <a href="http://mmoeeni6.blogspot.com/2010/02/blog-post_4097.html" target="_blank">محمد معینی</a> برخوردم که مطلب خیلی قشنگی در جواب این مقاله نوشته بود که اون دوست دارم اون رو در وبلاگ خودم منتشر کنم :</p>
<p align="right">
<p align="right">&#8220;</p>
<p align="right">تو می گویی : غلط کردید که بی شمارید</p>
<p align="right">من می گویم: هزاران غلط ما به پای &#8220;یک&#8221; غلط شما هم نمی رسد<br />
تو می گویی: خدا غرور دارد و اجازه استفاده ابزاری از نعمات آسمانی‌اش را نمی‌دهد<br />
من می گویم: خدا را خوب است که نمی شود گول زد؛ حتی وقت ثنا<br />
تو می گویی: آقای قالیباف! تونل توحید زیباست اما دفاع از ولایت از آن زیباتر است<br />
من می گویم: چه زود شروع کرده اید برای غیر خودی کردن قالیباف؛ کو تا انتخابات؟<br />
تو می گویی: خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی خمینی را که نگه نداشتی اما از نهضت خمینی محافظت بفرما<br />
من می گویم: خدایا! خدایا! نکند از مهدی موعود هم بخواهند با آن ها هماهنگ باشد؟<br />
تو می گویی: خواص، آقا رمضون، مکانیک چهار راه استقلال است که در انتخابات به موسوی رای داد اما حالا خودش می‌گوید، مثل سگ پشیمان است<br />
من می گویم: لابد عین خواص قبلی؛ قصاب و گوجه فرنگی فروش محله رییس جمهور یادتان هست؟<br />
تو می گویی: خواهش می‌کنم آقایان، گاهی یک حرفی بزنید<br />
من می گویم: خواهش می کنم آقایان و خانم ها، گاهی ساکت شوید<br />
تو می گویی: چه زیباست وقتی قطرات باران بوسه بر قبور یاران می‌زند. چه زیباست وقتی گنجشک‌ها از روی قبر شهید گمنام، گندم نذری مردم را می‌خورند و آواز سر می‌دهند<br />
من می گویم: چه زوری می خواهد وقتی زندان ها پر است از کسانی که ماه ها نمی توانند با خانواده هم کلام شوند، تو بتوانی با باران و جیک جیک گنجشک ها حال کنی<br />
تو می گویی: محسن کدیور «حجت الهیلاری» است &#8230; خانم معلم شما هیلاری کلینتون است &#8230; مذهب شما رساله زن بیل کلینتون است<br />
من می گویم: تو چرا این قدر بین همه به هیلاری حساسیت داری؛ شاید بیشتر از مونیکا لویینسکی<br />
تو می گویی: فتنه بزرگتر، اشتغال ما به سران فتنه و ندیدن خود فتنه است<br />
من می گویم: و بزرگتر از همه این ها، این که دکترای فتنه شناسی را فقط شماها دارید<br />
تو می گویی: این روزها خدا دارد با ما اتمام‌حجت می‌کند<br />
من می گویم: کاملا درست است؛ یک توافق!<br />
تو می گویی: با دردکشان هر که درافتاد، ورافتاد<br />
من می گویم: کاملا درست است؛ یک توافق دیگر! مادر زهرا کاظمی و ندا و سهراب و اشکان و محسن &#8230; همین<br />
تو می گویی: فردوسی پور ناموسش SMS برنامه ۹۰ است<br />
من می گویم: درود بر او که استعداد ندارد هفتصد هزار رای باطله را فقط در یک انتخابات در تهران به تاریخ انقلاب اضافه کند؛ &#8220;امانت&#8221; دار است لابد<br />
تو می گویی: ابن‌ملجم هم بلد بود نماز بخواند؛ تازه با تعقیبات! شمر هم مسلمان بود<br />
من می گویم: کاملا درست است؛ یک توافق دیگر! یک ویژگی مهم تر هم البته داشتند؛ به اسم &#8220;خدا&#8221; و برای بهشت شمشیر بر فرق &#8220;حجت خدا&#8221; زدند، سر از تن &#8220;حجت خدا&#8221; جدا کردند<br />
تو می گویی: اسلام با خاله‌بازی فرق می‌کند<br />
من می گویم: خاله بازی؟ شما که بوی بهشت و جهنم را این همه راحت تشخیص می دهید؛ نباید کمتر از تیپو سطان بازی بلد باشید<br />
تو می گویی: قیام علیه نفاق، بی ادبی نیست. هالو بودن با مودب بودن فرق دارد<br />
من می گویم: پس &#8220;انی بعثت لاتم مکارم الاخلاق&#8221; چه بود؟<br />
تو می گویی: ما آنقدرها هم که شما فکر می‌کنید تنها نیستیم<br />
من می گویم: ناراحت نشوی؛ ما اصلا چنین فکری نمی کنیم. زر و زور کی تنها بوده اند؟<br />
تو می گویی: یک سیلی در ۹ دی به گوش‌تان خواباندیم که معلوم شود بی‌شمار کیست<br />
من می گویم: شما که گفته بودید این سیلی را ۲۲ خرداد زده اید<br />
تو می گویی: غلط کردید که شما بی‌شمارید. شما فقط زبان‌تان دراز است<br />
من می گویم: ۲۵ خرداد؛ تهران. یادت هست؟ ساندیسی هم نبود تازه<br />
تو می گویی: شما چشم به شرف ما دوخته‌اید<br />
من می گویم: ما چشم امید دوخته ایم به آرمان های یک انقلاب ۳۱ ساله. شرف تان را هم کمک می کنیم نگه داریدش<br />
تو می گویی: شما استادید در حرام کردن دلارهای آمریکا<br />
من می گویم: نگو &#8230; این حرف سعید الصحاف هم نبود؟<br />
تو می گویی: رهبری انقلاب به خمینی می‌آمد نه به شیخ بی سواد<br />
من می گویم: کاملا درست است؛ یک توافق دیگر! راستی کدام شیخ خواسته بود خرخره بجود؟<br />
تو می گویی: جمهوری اسلامی اگر هم کسی را به درک واصل کند، طرف به هلاکت رسیده است &#8230; جمهوری اسلامی حتی اگر رژیم دیکتاتوری هم باشد، باز گلوله‌اش را برای گلوی شما حرام نمی‌کند &#8230; شما بچه‌تر از آن هستید که جمهوری اسلامی تیغش را حرام حلقوم شما کند<br />
من می گویم: دفاع بد؛ شنیده ای درباره اش؟ می توانی به همان پانتومیم قانع باشی؟<br />
تو می گویی: کشته های شما بوی جهنم می دهد؟<br />
من می گویم: جهنم کهریزک؛ قبول دارم<br />
تو می گویی: نسل‌مان به «عمار» بر می‌گردد<br />
من می گویم: معاویه گفت عمار را علی کشت که به جنگ با من آوردش. خیلی ها باور کردند<br />
تو می گویی: بی‌شمار ماییم که ۳۰۰ هزار شهید تقدیم انقلاب کردیم<br />
من می گویم: کدام دفترخانه افتخار یک ملت را سند زده به اسم شما؟<br />
تو می گویی: شما در عاشورای ۶۱ بی‌شمار بودید. شما زمان «علی» بی‌شمار بودید &#8230;<br />
من می گویم: یعنی که شما کم شمار بودید؟ چرا؟ به زر و زور و تزویر معاویه و یزید؟ کدامتان بود پیشنهاد به علی داد که آب را بر سپاه معاویه ببندد ولی علی نپذیرفت از سر جوانمردی؟<br />
تو می گویی: هیچ خری اسم بچه‌اش را «ابوموسی اشعری» نمی‌گذارد<br />
من می گویم: باید سال ها بگذرد تا معلوم شود ابوموسی اشعری اسم نبود؛ رسم بود، رسم است و گرنه چه کچل ها که &#8220;زلفعلی&#8221; باشند<br />
تو می گویی: شما فقط در جهنم بی‌شمارید<br />
من می گویم: نگرانی؟ بهشتی بودن خودت را ایمان داری؟<br />
تو می گویی: سوگند به زبان آتشین خواهر حسین<br />
من می گویم: و سوگند به خود حسین که آزادگی را به یاد نمازخوان های بی دین سپاه یزید آورد؛ &#8220;اگر دین ندارید آزاده باشید&#8221;<br />
تو می گویی: نام هیچ یک از سران فتنه در وصیتنامه هیچ شهیدی نیست<br />
من می گویم: یعنی تا حالا فکر می کردی برای &#8220;اسم&#8221;، جان را کف دست گذاشته بودند که دنبال اسمی در وصیت نامه ها؟ اصلا دعوای ما با شما سر همین &#8220;رسم&#8221;هاست<br />
تو می گویی: در فضای مجازی، دختر بازی می‌توان کرد اما براندازی نه. جمهوری اسلامی با این قرتی‌بازی‌ها سقوط نمی‌کند<br />
من می گویم: همین است بهانه کرور کرور فیل ترینگ، ده هزار وبلاگ ارزشی، مقابله با جنگ نرم؟ کدام سازتان سزاوار رقصاندن است؟<br />
تو می گویی: هفت پشت آن‌طرف‌تر عقاید شما هم یک شهید پیدا نمی‌شود<br />
من می گویم: شجره نامه ها را ازبری؟ نیت ها و سرّ درون بر تو مکشوف است؟ &#8230; چرا ساکتی؟<br />
تو می گویی: ما در آزادگی بی‌شماریم و شما در هرزگی<br />
من می گویم: ندیدم از سر آزادگی، شرم کهریزک پیشانی ات را خیس کند. ندیدم از سر آزادگی دادگاه های دسته جمعی را ببری زیر یک علامت سئوال کوچک؟<br />
تو می گویی: قهرمان‌های شما همگی به جرم خود اعتراف کردند<br />
من می گویم: اشتباه گرفته ای؛ ما داریم تمرین می کنیم که عادت قهرمان پروری را از خودمان دور کنیم. شما خودت را خسته نکن برای قهرمان سوزی<br />
تو می گویی: شما غلط کردید که در چارچوب قانون اساسی، معترض هستید<br />
من می گویم: مگر به قانون اساسی شما هم التزام دارید؟<br />
تو می گویی: دروغگو دشمن خداست<br />
من می گویم: مهمترین توافق ما سر همین جمله است اما &#8220;لم تقولون ما لا تفعلون کبرمقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون&#8221;<br />
تو می گویی: ما را خدایی آفریده است که یک سوره قرآن را بدون بسم الله بر محمد نازل کرد<br />
من می گویم: و نام سوره &#8220;توبه&#8221; بود؛ &#8220;بازگشت&#8221;. می شناسیم این خدا را. همانی که گفت: &#8220;یکدیگر را با القاب زشت صدا نکنید&#8221;؛ می بینی چه خدای دقیقی داریم؟<br />
باز تو می گویی: شما غلط کردید که بی‌شمارید!<br />
و من سر آخر می گویم: هزاران غلط ما به پای &#8220;یک&#8221; غلط شما هم نمی رسد؛ شما خود را جای حق نشانده اید؛ جهنم و بهشت سند می زنید، فتنه شناس مطلق شده اید. اصلا تصور نمی کنید که ممکن است پرتوی از حق جایی باشد دور از شما. چوبه دار و رسانه و ابزار زندان و سانسور و پارازیت همه در ید شماست و باز این همه تندید و تلخ. با این همه ما شما را دوست داریم. دلتان برای دین و ایمان و میهن تان می سوزد، باید صحبت کنیم؛ تندی نه از شما، نه از ما. کاش شما هم بتوانید ما را دوست داشته باشید &#8230; میرحسین هم گفته: &#8221; جنبش سبز با کسانی که عقاید ما را ندارند نیز دوست است&#8221;؛ این ما را بس است برای شروع راهی نو &#8221;</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/131/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به یاد علی اشرف عزیز/ علی اشرف فتحی آزاد شد</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/111</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/111#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 12:26:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=111</guid>
		<description><![CDATA[
بیش از یک هفته از شبی که خبر بازداشت علی اشرف فتحی دلمان را لرزاند می گذرد.
علی جان تو تنها نیستی ، چشمان منتظرزیادی هر روز برای آزادیت دعا می کنند .
مطمئنم دعاهای ما قوت قلبی است برای این روزهای سخت تو .
به یادت هستیم.
*عکس از تورجان
***********************************************************************************************
همین الان خبر خوشحال کننده ی آزادی و سلامتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-110 aligncenter" title="ali-9-11-88" src="http://tourjan.com/wp-content/uploads/2010/02/ali-9-11-88.jpg" alt="علی اشرف فتحی" /></p>
<p>بیش از یک هفته از شبی که خبر بازداشت علی اشرف فتحی دلمان را لرزاند می گذرد.</p>
<p>علی جان تو تنها نیستی ، چشمان منتظرزیادی هر روز برای آزادیت دعا می کنند .</p>
<p>مطمئنم دعاهای ما قوت قلبی است برای این روزهای سخت تو .</p>
<p>به یادت هستیم.</p>
<p>*عکس از<a title="تورجان" href="http://tourjan.com/" target="_blank"> تورجان</a></p>
<p>***********************************************************************************************</p>
<p>همین الان خبر خوشحال کننده ی آزادی و سلامتی علی اشرف به دستم رسید.</p>
<p>امیدوارم آزادیش دائمی باشه.</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/111/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>علی اشرف عزیز دربند است</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/101</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/101#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 21:25:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[وقتی این خبر رو شنیدم که روبروی گنبد طلایی امام رضا بودم .
بعد از اون همه ی دعاهام شده بود برای آزادی علی عزیز.
به خدا دیگه خسته شدیم از بس از این بازی های کثیف سیاسی نالیدیم .
دیگه بهتره همه چیز این اسلام نماهای بی دین رو بسپریم به خود ائمه ، به امید این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی این خبر رو شنیدم که روبروی گنبد طلایی امام رضا بودم .</p>
<p>بعد از اون همه ی دعاهام شده بود برای آزادی علی عزیز.</p>
<p>به خدا دیگه خسته شدیم از بس از این بازی های کثیف سیاسی نالیدیم .</p>
<p>دیگه بهتره همه چیز این اسلام نماهای بی دین رو بسپریم به خود ائمه ، به امید این که اون ها دوای این دردها بشند.</p>
<p>توضیح : علی اشرف فتحی ، نویسنده وبلاگ تورجان بعد از مراسم چهلم آیت الله منتظری بازداشت شد.</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/101/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کنکور</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/99</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/99#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Jan 2010 11:02:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[سلام
این چند روزی که بین امتحانات وقفه افتاده بود و فرصت کرده بودم بیام قم ، بنا رو بر این گذاشتم که بیشتر وقتم رو برای کنکوری ها بذارم و سری به اونا بزنم.
با دغدغه هایی روبرو شدم هم جنس دغدغه های سال گذشته ی خودم . خیلی از اونا برام خنده دار بود. یعنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>این چند روزی که بین امتحانات وقفه افتاده بود و فرصت کرده بودم بیام قم ، بنا رو بر این گذاشتم که بیشتر وقتم رو برای کنکوری ها بذارم و سری به اونا بزنم.</p>
<p>با دغدغه هایی روبرو شدم هم جنس دغدغه های سال گذشته ی خودم . خیلی از اونا برام خنده دار بود. یعنی بیشتر به سوالای پارسال خودم می خندیدم ، به این که چقدر فکر می کردم وقت کمه ، چقدر فکر می کردم دارم کمکاری می کنم و &#8230;</p>
<p>سری زدم به اتاقی که توش درس می خوندم ، جایی که ۶ ۷ ماه خودم رو از زندگی عادی جدا کرده بودم و بی اغراق به شیرینی های جدیدی دست یافتم ، زندگی کنکوری زندگی خیلی شیرینی هست ، هر چند حاضر نیستم حتی برای یک لحظه به اون روزها برگردم ولی واقعا می تونم ادعا بکنم که توی سال کنکورم از زندگیم لذت بردم.</p>
<p>الان هرکس ازم بپرسه باید چکار کرد تا بشه خوب درس خوند می گم باید خودت رو بیچاره کنی ! یعنی جوری فکر کنی که چاره ای به جز درس خوندن تو زندگی برات نمونه ،الان که فکر می کنم می بینم بیشتر بچه هایی که پارسال به موفقیت رسیدن همین طرز فکر رو داشتن ، یعنی درس شده بود الویت اول و آخرشون.</p>
<p>اگر اهمیت بقیه هدف های زندگیم هم مثل کنکور برام جا می افتاد ، مطمئنا اوضاع خیلی فرق می کرد !</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/99/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ننگ بر شما</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/95</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/95#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 17:25:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=95</guid>
		<description><![CDATA[ننگ بر تو که این گونه به خون کشیده شدن مردمانت را می بینی و ساکتی
ننگ بر تو که برای کشته شدن یک جوان فلسطینی آنچنان با غیظ سخن می گویی و اکنون فرمان به کشتن مردمانت در عاشورا می دهی
ننگ بر تو که صدای مردم را نمی شنوی
ننگ بر تو که مسلمان می کشی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ننگ بر تو که این گونه به خون کشیده شدن مردمانت را می بینی و ساکتی</p>
<p>ننگ بر تو که برای کشته شدن یک جوان فلسطینی آنچنان با غیظ سخن می گویی و اکنون فرمان به کشتن مردمانت در عاشورا می دهی</p>
<p>ننگ بر تو که صدای مردم را نمی شنوی</p>
<p>ننگ بر تو که مسلمان می کشی و ادعای مسلمانی می کنی</p>
<p>دستان تو خون آلودتر از دستان شمر است .</p>
<p>ننگ بر تو که اسلام را روسیاه کرده ای</p>
<h1 style="text-align: center;"><strong>ننگ بر من اگر دمی ساکت بنشینم </strong></h1>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/95/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نمایشگاه مطبوعات</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/79</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/79#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 22:53:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=79</guid>
		<description><![CDATA[امسال برای اولین بار به همراه امیرحسین از نمایشگاه مطبوعات دیدن کردم. عادت ندارم که بدون هدف به نمایشگاهی برم و فقط برای بازدید کلی بخوام وقت بذارم، به همین خاطر از ابتدا هدف اصلیم دیدن عوامل همشهری جوان بود.البته کمی هم اهداف سیاسی داشتیم که شاید بتونیم میرحسین رو ببینیم !
بازدید رو از بخش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">امسال برای اولین بار به همراه <a title="امیرحسین" href="http://amirabt.wordpress.com/" target="_blank">امیرحسین</a> از نمایشگاه مطبوعات دیدن کردم. عادت ندارم که بدون هدف به نمایشگاهی برم و فقط برای بازدید کلی بخوام وقت بذارم، به همین خاطر از ابتدا هدف اصلیم دیدن عوامل همشهری جوان بود.البته کمی هم اهداف سیاسی داشتیم که شاید بتونیم میرحسین رو ببینیم !</p>
<p align="right">بازدید رو از بخش روزنامه های ورزشی شروع کردیم و در همون ابتدا دیدیم که یک غرفه خیلی شلوغ شده ، جلو که رفتیم دیده مون به جمال شیث رضایی و علی عسگر منور شد! یک پوزخندی به حرکات ملت زدیم و به راه خودمون ادامه دادیم ، در هر صورت ما قشر تحصیل کرده ی این جامعه هستیم، علی الخصوص که جفتمون مهندسین رشته ی ارجمند صنایع بودیم! چند غرفه جلوتر بازهم تراکم جمعیتی دیده شد ، اینبار کمتر بود ، چون سوژه بازیکن نبود ، حسین هدایتی در حال یادداشت نوشتن برای روزنامه بود ، منم که دیدم خلوته گفتم یه نصیحتی هم به این بنده ی خدا بکنم ، گفتم : &#8221; آقای هدایتی علی کریمی رو به پرسپولیس پس بدید دیگه &#8221; اون بنده خدا هرچند بر زبون نیاورد ولی از نگاهش خوندم که گفت : &#8221; چشم ، منتظر دستور شما بودم ! &#8220;</p>
<p align="right">هر چند باز هم یواشکی زیاد سرک کشیدیم که کس دیگه ای رو برای اعمال نصیحت پیدا کنیم ولی خب کسی نبود ! جنب غرفه ی ورزشی نویسان ، غرفه ی نشریات دانشگاهی بود، تنها غرفه ای که توی چشم ملت فرو می رفت غرفه ی بر و بچه های دانشگاه هنر بود که از هر جاش یه چیزی آویزون بود، دانشگاه شریف هم غایب بود و علم و صنعت هم که پر از نشریات امروز و خیزش و .. شده بود که اگر دانشجوی علم و صنعت باشید وصفشون رو می دونید ….</p>
<p align="right">غرفه های نشریات استانی هم همون اطراف بود که کلا ارزش حرف زدن نداشتند!</p>
<p align="right">تا همینجای نمایشگاه کلا سردی و بی روحی فضا در جسم و جانمون نفوذ کرده بود و اگر بدون هدف!! به نمایشگاه اومده بودیم شاید از همون جا بر می گشتیم. به قسمت نشریات تخصصی رفتیم ، کمی بین نشریاتی که تخصص از سر و کول خودشون و علی الخصوص غرفه دارانشون می بارید گشتیم ، البته در این بین یکی دو نشریه مثل بخارا که در مورد ادبیات هستند رو به خاطر تخصص عالی شون تحسین کردیم ولی در باقی غرفه ها سایر برجستگی ها، جایی رو برای تحسین خود نشریات باقی نمی گذاشت.</p>
<p align="right">خدا رو شکر مسیر رو جوری انتخاب کردیم که از نشریاتی که اساسا زرد هستند و قالبا در اسمشون یه کلمه ی &#8220;زندگی&#8221; به چشم می خوره کمتر فیض ببریم ، به همین خاطر خیلی زود رسیدیم به روزنامه ها. کاملا قابل حدس بود که روزنامه جام جم بیشترین فضا رو گرفته باشه و بعدش هم موسسه همشهری. البته مقابل موسسه همشهری بساط دلقک بازی یه سری آدم بیکار که بهشون می گند آکتور خیابونی ( همون تئاتر خیابانی ) پهن بود و جمعیت بی گناه که از بازدید نمایشگاه چیزی عایدشون نشده بود دلشون رو به دیدن تئاتر خوش کرده بودند. راستی تا یادم نرفته بگم که از بر و بچه های همشهری جوان و به طور کلی غرفه ی همشهری جوان خبری نبود و تازه فهمیدم منم مثل سایر علاقمندان اصالتا بی هدف اومدم ! ( حتما خبر دارید که میرحسین هم نیومد)</p>
<p align="right">در این بین غرفه ی روزنامه وزین کیهان رو هم دیدیم که برای نشون دادن اعتقاد به آزادی اندیشه میزگرد سیاسی تشکیل داده بودند تا ملت بیان و از کارشناسان این روزنامه فهیم سوال سیاسی کنند، البته من بیشتر احساس کردم که اونجا محلی برای پیدا کردن سوژه برای آموزش زندانبان های کهریزک هست !</p>
<p align="right">امیرحسین اونروزها و متعاقبا این روزها دچار سرماخوردگی شدید هست و اونروز هم حالش چندان خوب نبود ، جوری که تو مترو سرش رو می ذاشت رو شونه ی ملت و می خوابید! به همین خاطر سعی کردیم علی رغم میل باطنی مون!! بازدید رو کوتاه کنیم ، البته امیر آخر کار یادش افتاد که از مجله سپیده دانایی هم خوشش میومده و می خواسته به غرفه شون سر بزنه ، کمی گشتیم تا سپیده دانایی رو پیدا کردیم و دیدیم که یه تست روانشناسی گذاشتن تا به سوالاتشون جواب بدیم و تفسیرش رو تو شماره ۳۰ ببینیم ، بعد از اینکه مطمئن شدیم این تست مجانی هست (( باور کنید پرسیدیم!)) رفتیم رو پله ها نشستیم و روی برگه چند تا تیک زدیم و پشتش هم یه خونه و درخت و آدم دارای بعد!! کشیدیم و آدمه رو به یه حیون تشبیه کردیم((باور کنید همه این کارا جز اون تسته بود!))و دادیم بهشون.</p>
<p align="right">تصمیم به بازگشت گرفتیم ، باز هم مجبور بودیم از روزنامه های ورزشی دیدن کنیم ، این بار دیدیم که یه جا علاوه بر شلوغی فرآیند هل دادن هم انجام میشه ، این دفعه سوژه خیلی داغ بود ، چون طرف خارجکی بود، جان واریو رو دیدیم که بابت این همه تحویل گرفتن گل از گلش شکفته !</p>
<p align="right">توی حیاط مصلی یه جمعیت نسبتا زیادی رو دیدیم که دارند یار دبستانی می خوندند و بعضا شعار&#8221; زندانی سیاسی آزاد باید گردد&#8221; می دادند. اگر بگم جمعیت بیرون از نمایشگاه با جمعیت داخل برابری می کرد مبالغه نکردم. بعدا فهمیدیم که این جماعت داشتند انتظار میرحسین رو می کشیدند و من و امیرحسین چقدر خوشحال شدیم که میرحسین نیومد، چون ما خیلی سریع اونجا رو ترک کرده بودیم و رفته بودیم طرف مترو وگرنه خیلی از بابت نرسیده به یکی از اهدافمون ناراحت می شدیم!</p>
<p align="right">مطمئنم که انتظار گزارش تصویری رو نداشتید ، به همین خاطر براتون عکسی نمی ذارم ! (( می دونید که عکسی ندارم، ولی اگرم داشتم نمی ذاشتم!))</p>
<p align="right">
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" /></p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/79/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>!!!</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/73</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/73#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 09:39:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=73</guid>
		<description><![CDATA[خبر کوتاه و تکان دهنده بود:
&#8221; اکثریت شرکت کنندگان در مراسم دعای کمیلی که قرار بود برای آزادی سیدشهاب الدین طباطبایی عضو زندانی شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی برگزار شود بازداشت شدند. شاهدان عینی‌ می‌گویند که بسیاری از حاضران در مراسم دعای کمیل پس از شناسایی دسبتند زده شده و سوار بر خودروهای ون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خبر کوتاه و تکان دهنده بود:</p>
<p>&#8221; اکثریت شرکت کنندگان در مراسم دعای کمیلی که قرار بود برای آزادی سیدشهاب الدین طباطبایی عضو زندانی شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی برگزار شود بازداشت شدند. شاهدان عینی‌ می‌گویند که بسیاری از حاضران در مراسم دعای کمیل پس از شناسایی دسبتند زده شده و سوار بر خودروهای ون به محل نامعلومی انتقال داده شده‌اند.&#8221;</p>
<p><img class="aligncenter" title="دعای کمیل" src="http://mowjcamp.com/images/image/527148024.jpg" alt="" width="320" height="307" /></p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/73/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازگشتی به خانه!</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/67</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/67#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 20:19:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=67</guid>
		<description><![CDATA[سلام، شهادت امام صادق رو تسلیت میگم
۱- امروز بعد از ۲ هفته برگشتم قم ، شهر بدون هیچ تغییری باقی مونده بود ، کمی ضد حال خوردم ، البته این اتفاق همیشه برام می فته ، مثلا قبل تر ها که معمولا ۳ ۴ ماه یکبار می رفتم تهران شهر مثل دفعه قبل به نظرم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام، شهادت امام صادق رو تسلیت میگم</p>
<p>۱- امروز بعد از ۲ هفته برگشتم قم ، شهر بدون هیچ تغییری باقی مونده بود ، کمی ضد حال خوردم ، البته این اتفاق همیشه برام می فته ، مثلا قبل تر ها که معمولا ۳ ۴ ماه یکبار می رفتم تهران شهر مثل دفعه قبل به نظرم میومد ، من همیشه علاقه داشتم که این تغییرات باعث ایجاد هیجان برای دیدن بشه ، ولی همیشه همه چیز یه جور به نظر اومده</p>
<p>۲- دیشب من و آرش ( هم اتاقی شیرازیم) تصمیم گرفته بودیم زود بخوابیم ، به همین خاطر از ورود افرادی که هر شب تا ۲ ۳ تو اتاقمون پلاس بودند و بساط داشتند جلوگیری کردیم، به جاش خودمون تا ساعت ۳:۳۰ داشتیم صحبت می کردیم ! من همیشه یه ویژگی فوق العاده از خودم رو ستایش می کنم ، اونم این که خیلی سریع می تونم کاری کنم که طرفم احساس همدلی با من کنه و شروع کنه از دل مشغولی هاش صحبت کردن ، دیشب همین روشم رو روی آرش پیاده کردم ، فوری جواب داد و تا ساعت نزدیکای صبح آرش هر حرفی که داشت و نداشت رو بهم گفت، آخرش ازم پرسید : &#8221; شاهین دوست داری با چه ویژگی شناخته بشی ؟ &#8221; گفتم : &#8221; دوست دارم جوری باشم که همه جور آدم از مصاحبت با من لذت ببرند&#8221; جوابی داد که چون خودستایی هست نمی نویسمش &#8230;.</p>
<p>۳- کاش هیچ وقت نتیجه نهایی کنکور رو اعلام نمی کردن ، اولش که می بینی دچار سوزش می شی که مثلا فلان رشته رو با اختلاف ۱ نفر قبول نشدی بهمان رشته رو با اختلاف ۳ نفر قبول نشدی ، اون یکی رشته رو با اختلاف ۵ نفر قبول نشدی و همین جوری بگیر تا پایین ، این قسمت که تموم شد میرسی به رشته هایی که قبول شدی و کلی با خودت کلنجار میری که این رشته پایینی که قبول شدی هم چیز خوبی هست هااا و هی به خودت میگی برم این رشته ، اون رشته ، نه اصلا مگه اینی که هستم چشه ؟ بعد میگی پسر اون دانشگاه شریفه هااا یا اون یکی امیرکبیره یا دیونه م.شیمی تهرانه ووو &#8230;. همین فرآیند برای رشته هم تکرار می شه که مثلا این رشته برقه یا اون یکی مکانیکه ، خلاصه بگم دچار گیجی غریبی می شی و هی احساس می کنی داره فرصت از دست میره و باید زودتر تصمیم بگیری &#8230;. . من با هر زر و زوری بود با تمام این احساسات لطیف! کنار اومدم بعدش امشب توی جمع خانوادگی که به مناسبت حضور من برپا شده بود، جلسه تجزیه  و تحلیل ۶۹ رشته ای که  زیر انتخاب ۱۹ امم قبول شده بودم برگزار شد ، این جلسه ۲ ساعت طول کشید  نتیجه اش هم شد همون نتیجه ای که در جلسه مشابه انتخاب رشته به دست اومده بود : &#8221; هر چیزی که دوست داری رو دنبال کن!&#8221; منم تا دیدم این نتیجه به دست اومد فوری گفتم : &#8221; من از همون اول هم صنایع رو دوست داشتم ، مگه یادتون نیست اول قرار بود رشته اولم صنایع باشه، البته درست بعدش خل شدم رشته اول رو برق زدم&#8221; همه تایید کردند ، بعدش ادامه دادم :&#8221; تازه دانشگاهم از اول علم و صنعت بود، مگه یادتون نیست تنها دانشگاهی که رفتم و دیدم همین بود؟&#8221; همه تایید کردند و بعدش به سرعت ختم جلسه رو اعلام کردم ، اما حقا که پدرم در اومد !</p>
<p>۴- این شعر از سیاوش رو تقدیم می کنم به خودمون :</p>
<p>ای پرنده ی مهاجر ، سفرت سلامت اما</p>
<p>به کجا میری عزیزم، قفست تموم دنیاس</p>
<p>روی شاخه های دوری، چه خوشی داره صبوری</p>
<p>وقتی خورشیدی نباشه ، تو همیشه سوت و کوری</p>
<p>می گذره روزای عمرت ، توی جاده های خلوت</p>
<p>تا بخوای برگردی خونه، گم میشی تو باغ غربت</p>
<p>واسه ما فرقی نداره، هر جا باشیم شب نشینیم</p>
<p>دلخوشیم به این که شاید، سحرو یه روز ببینیم</p>
<p>آخرش یه روزی هجرت ، در خونه ات رو می کوبه</p>
<p>تازه اون لحظه می فهمی ، همه آسمون غروبه</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/67/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عابر پیاده</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/28</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/28#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 16:14:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=28</guid>
		<description><![CDATA[۱- این روزها که مشغول تمرین عملی رانندگی برای گرفتن گواهینامه هستم چندباری پیش اومده که یه دفعه یه عابر پیاده پریده جلوم و با کمال اعتماد به نفس راه ماشین رو گرفته و رد شده، منم تو دلم خیلی بهشون بد و بیراه میگم !
خودم هم از اونهایی هستم که معمولا به حالت جهش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱- این روزها که مشغول تمرین عملی رانندگی برای گرفتن گواهینامه هستم چندباری پیش اومده که یه دفعه یه عابر پیاده پریده جلوم و با کمال اعتماد به نفس راه ماشین رو گرفته و رد شده، منم تو دلم خیلی بهشون بد و بیراه میگم !</p>
<p>خودم هم از اونهایی هستم که معمولا به حالت جهش و دو عرض خیابون ها رو طی می کنم ، به همین خاطر تصمیم گرفتم از این به بعد وقتی دارم اینجوری با اعصاب مردم بازی می کنم شروع کنم به خودم فحش دادن !! تا شاید کمی در بهبود این اخلاق بدم اثر کنه .</p>
<p>۲- انفعالات سیاسی اخیر رنگ و بوی خوش و مسالمت آمیزی ندارند و امیدوارم ختم به خیر بشه ، شاید بشه گفت اوج اتفاقات اخیر راهپیمایی سبز روز قدس خواهد بود امیدوارم با استقبال عظیم مردم سبز ایران همراه بشه ، خودم هم خیلی دوست دارم شرکت کنم ، پنج شنبه ثبت نام دانشگاه دارم و باید سعی کنم خانواده رو برای حضور متقاعد کنم.</p>
<p>۳-این سریال های ماه رمضان هم یکی از اون یکی یخ تر و آبکی تر از آب در اومدند، این وسط هم دلم برای دو چیز میسوزه اولا مردمی که مجبورند این مزخرفات رو تحمل کنند ، ثانیا این همه بودجه از بیت المال که برای ساخت این  مزخرفات صرف شده.</p>
<p>۴- ظهور کردان جدید رو با معاون اولی رحیمی جشن (شایدم عزا) می گیریم.</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/28/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
