<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>یادداشت های یک شاهین</title>
	<atom:link href="http://www.1shahin.com/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.1shahin.com</link>
	<description>آه از این دم سردیها، خدایا</description>
	<lastBuildDate>Sat, 13 Feb 2010 17:17:03 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>معرفی کتاب/ابوتراب خسروی</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/139</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/139#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Feb 2010 17:10:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=139</guid>
		<description><![CDATA[مدتی قبل تصمیم گرفتم به معرفی کتاب هایی که میخوانم بپردازم ، از همین رو دست به تاسیس وبلاگ &#8221; ایستگاه کتاب&#8221; زدم. با توجه به شرایطی که برایم پیش آمد مجبور شدم مدتی از این کار دور باشم. ولی مجددا تصمیم مصمم برای این کار گرفته ام و امیدوارم بتوانم هر هفته یک کتاب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">مدتی قبل تصمیم گرفتم به معرفی کتاب هایی که میخوانم بپردازم ، از همین رو دست به تاسیس وبلاگ &#8221; ایستگاه کتاب&#8221; زدم. با توجه به شرایطی که برایم پیش آمد مجبور شدم مدتی از این کار دور باشم. ولی مجددا تصمیم مصمم برای این کار گرفته ام و امیدوارم بتوانم هر هفته یک کتاب را معرفی کنم.</p>
<p align="right">یک برگه هم برای آرشیو کتاب هایی که تا به حال معرفی کرده ام ایجاد کرده ام که در بالای وبلاگ مشاهده می کنید.</p>
<p align="right">
<h1 style="text-align: center;"><span style="color: #993300;">&#8220;رود راوی&#8221; و &#8220;اسفار کاتبان&#8221; از ابوتراب خسروی</span></h1>
<p style="text-align: center;">
<p align="center"><img src="http://shaahin1990.persiangig.com/1shahin/pictures/rod.jpg" border="0" alt="" width="100" height="152" /> <img src="http://shaahin1990.persiangig.com/1shahin/pictures/asfar.jpg" border="0" alt="" width="102" height="152" /></p>
<p align="right">شاید اگر بخواهیم سبک نوشته های ابوتراب خسروی را در یک جمله توصیف کنیم باید بگوییم :شیرینی خواندن متن های سنگین را به خواننده می چشاند.</p>
<p align="right">من از ابوتراب خسروی دو کتاب خوانده ام :&#8221; اسفار کاتبان &#8221; و &#8220;رود راوی&#8221;. اولی برنده ی &#8220;جایزه مهرگان ادب&#8221; و دومی برنده ی مطلق جایزه &#8221; بنیاد هوشنگ گلشیری&#8221; شده اند.</p>
<p align="right">متن رمان های خسروی سنگین هستند ، علی الخصوص آن که در مقاطعی از رمان به ذکر داستان از کتاب های تاریخی- که وجود خارجی ندارند آن متن های سنگین هم شاهکار خود خسروی هستند- می پردازد ، آنجاست که عرق از پیشانی خواننده در می آورد و باید یک فرهنگ زبان پارسی هم در کنار خود داشته باشد ! اما هنر خسروی در داستان نویسی جایی نمایانده می شود که با وجود این متن سنگین تو برای ادامه داستان شوق عجیبی داری ، حتی می توانم بگویم که وارد داستان می شوی و با شخصیت های داستان هم بازی می شوی.</p>
<p align="right">در توصیف جزییات چهره و بدن به شدت تبحر دارد و از این ویژگی خود به خوبی برای توصیف شخصیت های داستانیش استفاده می کند.</p>
<p align="right">لذتی که ابوتراب خسروی به شما هدیه می کند لذت غوطه وری در تاریخ است. به زیبایی شما را میان زمانه امروز و چند قرن قبل جابجا می کند . متن های تاریخی که ساخته ی ذهن خود او هستند به شدت قوی و مستحکم هستند ، تا آنجایی که به خواننده اصلا اجازه نمی دهد که حتی لحظه ای فکر کند این وقایع تاریخی تنها ساخته ی ذهن نویسنده است. شاید بهتر باشد بگویم خواننده آنقدر جذب در داستان می شود که اصلا دلش نمی خواهد به واقعی یا خیالی بودن آن ها فکر کند.</p>
<p align="right">ویژگی رمان های خسروی آن است که به یکباره تو را درون رمان پرتاب می کند و تو یکباره خود را میان یک داستان و زندگی در حال جریان می بینی و ناگزیری به دقت به جزییات توجه کنی تا شرح ما وقع را متوجه شوی.</p>
<p align="right">در هر دو رمان، خسروی در خلال داستان به روایت عشقی می پردازد که آرام آرام در شخصیت داستان شکل می گیرد. ولی جنس دو عشق داستان اصلا شبیه هم نیستند ، همچنانکه پایانی کاملا متفاوت دارند.این نشان دهنده آن است که خسروی در داستان سرایی خود را محصور در یک قالب نکرده و به راحتی می تواند با عناصر داستانش بازی کند.</p>
<p align="right">هر چند اگر دو رمان او را بخوانید به مشترکات فکری او نیز دست خواهید یافت ، به عنوان مثال آن که وی برای کلمه جسم قائل می شود ، برای مکتوبات روح قائل می شود و اعتقاد دارد همان گونه خود مکتوبات در طول تاریخ باقی می مانند ، روح آن ها نیز باقی می ماند و در طول تاریخ جابجا می شود.</p>
<p align="right">البته باید گفت که برخی از جاهای رمان برای خواننده مبهم باقی ماند که به نظر من باید  آن را از نقاط ضعف داستان دانست، مخصوصا در کتاب رود راوی یکباره اتفاقاتی را می بینید که به شدت عجیب هستند ولی در پایان هم نمی فهمید این اتفاقات چگونه شکل گرفتند و ضعف رمان آنجایی است که به گونه ای این اتفاقات را روایت می کند که خواننده را برای شنیدن دلایل آن ها متوقع می کند ، در واقع این اتفاقات به عنوان یک قصه فرعی نیستند، بلکه در بطن داستان هستند و بدون دلیل و توضیح گذاشتن آن ها حداقل من را ناراضی باقی گذاشت.</p>
<p align="right">در مجموع باید گفت ابوتراب خسروی، که اهل شیراز است در حال حاضر تنها نویسنده ای است که می تواند لذت خواندن چند باره ی داستانی متفاوت با متنی متفاوت را به شما هدیه کند.</p>
<p align="right">
<p align="right">کتاب شناسی ابوتراب خسروی :</p>
<p align="right">
<p align="right">هاویه ، مجموعه داستان ، ۱۳۷۰، نشر مرکز</p>
<p align="right">دیوان سومنات ، مجموعه داستان ، ۱۳۷۷ ، نشر مرکز</p>
<p align="right">اسفار کاتبان ، رمان ، ۱۳۷۹ ، نشر قصه</p>
<p align="right">رود راوی ، رمان ، ۱۳۸۲ ، نشر قصه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/139/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هزاران غلط ما به پای &#8220;یک&#8221; غلط شما هم نمی رسد</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/131</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/131#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Feb 2010 14:19:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[دیدهای شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=131</guid>
		<description><![CDATA[دیروز امیرحسین لینک مطلبی رو به من داد که در روزنامه وطن امروز چاپ شده بود و در اون با ادبیاتی که این روزها از سوی ولایت مداران زیاد دیده میشه ! جمعیت سبز رو نواخته بود. (اینجا را بخوانید )
امروز به وبلاگ محمد معینی برخوردم که مطلب خیلی قشنگی در جواب این مقاله نوشته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">دیروز امیرحسین لینک مطلبی رو به من داد که در روزنامه وطن امروز چاپ شده بود و در اون با ادبیاتی که این روزها از سوی ولایت مداران زیاد دیده میشه ! جمعیت سبز رو نواخته بود. (<a href="http://www.vatanemrooz.ir/HTMLResources/Tools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_24446" target="_blank">اینجا را بخوانید</a> )</p>
<p align="right">امروز به وبلاگ <a href="http://mmoeeni6.blogspot.com/2010/02/blog-post_4097.html" target="_blank">محمد معینی</a> برخوردم که مطلب خیلی قشنگی در جواب این مقاله نوشته بود که اون دوست دارم اون رو در وبلاگ خودم منتشر کنم :</p>
<p align="right">
<p align="right">&#8220;</p>
<p align="right">تو می گویی : غلط کردید که بی شمارید</p>
<p align="right">من می گویم: هزاران غلط ما به پای &#8220;یک&#8221; غلط شما هم نمی رسد<br />
تو می گویی: خدا غرور دارد و اجازه استفاده ابزاری از نعمات آسمانی‌اش را نمی‌دهد<br />
من می گویم: خدا را خوب است که نمی شود گول زد؛ حتی وقت ثنا<br />
تو می گویی: آقای قالیباف! تونل توحید زیباست اما دفاع از ولایت از آن زیباتر است<br />
من می گویم: چه زود شروع کرده اید برای غیر خودی کردن قالیباف؛ کو تا انتخابات؟<br />
تو می گویی: خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی خمینی را که نگه نداشتی اما از نهضت خمینی محافظت بفرما<br />
من می گویم: خدایا! خدایا! نکند از مهدی موعود هم بخواهند با آن ها هماهنگ باشد؟<br />
تو می گویی: خواص، آقا رمضون، مکانیک چهار راه استقلال است که در انتخابات به موسوی رای داد اما حالا خودش می‌گوید، مثل سگ پشیمان است<br />
من می گویم: لابد عین خواص قبلی؛ قصاب و گوجه فرنگی فروش محله رییس جمهور یادتان هست؟<br />
تو می گویی: خواهش می‌کنم آقایان، گاهی یک حرفی بزنید<br />
من می گویم: خواهش می کنم آقایان و خانم ها، گاهی ساکت شوید<br />
تو می گویی: چه زیباست وقتی قطرات باران بوسه بر قبور یاران می‌زند. چه زیباست وقتی گنجشک‌ها از روی قبر شهید گمنام، گندم نذری مردم را می‌خورند و آواز سر می‌دهند<br />
من می گویم: چه زوری می خواهد وقتی زندان ها پر است از کسانی که ماه ها نمی توانند با خانواده هم کلام شوند، تو بتوانی با باران و جیک جیک گنجشک ها حال کنی<br />
تو می گویی: محسن کدیور «حجت الهیلاری» است &#8230; خانم معلم شما هیلاری کلینتون است &#8230; مذهب شما رساله زن بیل کلینتون است<br />
من می گویم: تو چرا این قدر بین همه به هیلاری حساسیت داری؛ شاید بیشتر از مونیکا لویینسکی<br />
تو می گویی: فتنه بزرگتر، اشتغال ما به سران فتنه و ندیدن خود فتنه است<br />
من می گویم: و بزرگتر از همه این ها، این که دکترای فتنه شناسی را فقط شماها دارید<br />
تو می گویی: این روزها خدا دارد با ما اتمام‌حجت می‌کند<br />
من می گویم: کاملا درست است؛ یک توافق!<br />
تو می گویی: با دردکشان هر که درافتاد، ورافتاد<br />
من می گویم: کاملا درست است؛ یک توافق دیگر! مادر زهرا کاظمی و ندا و سهراب و اشکان و محسن &#8230; همین<br />
تو می گویی: فردوسی پور ناموسش SMS برنامه ۹۰ است<br />
من می گویم: درود بر او که استعداد ندارد هفتصد هزار رای باطله را فقط در یک انتخابات در تهران به تاریخ انقلاب اضافه کند؛ &#8220;امانت&#8221; دار است لابد<br />
تو می گویی: ابن‌ملجم هم بلد بود نماز بخواند؛ تازه با تعقیبات! شمر هم مسلمان بود<br />
من می گویم: کاملا درست است؛ یک توافق دیگر! یک ویژگی مهم تر هم البته داشتند؛ به اسم &#8220;خدا&#8221; و برای بهشت شمشیر بر فرق &#8220;حجت خدا&#8221; زدند، سر از تن &#8220;حجت خدا&#8221; جدا کردند<br />
تو می گویی: اسلام با خاله‌بازی فرق می‌کند<br />
من می گویم: خاله بازی؟ شما که بوی بهشت و جهنم را این همه راحت تشخیص می دهید؛ نباید کمتر از تیپو سطان بازی بلد باشید<br />
تو می گویی: قیام علیه نفاق، بی ادبی نیست. هالو بودن با مودب بودن فرق دارد<br />
من می گویم: پس &#8220;انی بعثت لاتم مکارم الاخلاق&#8221; چه بود؟<br />
تو می گویی: ما آنقدرها هم که شما فکر می‌کنید تنها نیستیم<br />
من می گویم: ناراحت نشوی؛ ما اصلا چنین فکری نمی کنیم. زر و زور کی تنها بوده اند؟<br />
تو می گویی: یک سیلی در ۹ دی به گوش‌تان خواباندیم که معلوم شود بی‌شمار کیست<br />
من می گویم: شما که گفته بودید این سیلی را ۲۲ خرداد زده اید<br />
تو می گویی: غلط کردید که شما بی‌شمارید. شما فقط زبان‌تان دراز است<br />
من می گویم: ۲۵ خرداد؛ تهران. یادت هست؟ ساندیسی هم نبود تازه<br />
تو می گویی: شما چشم به شرف ما دوخته‌اید<br />
من می گویم: ما چشم امید دوخته ایم به آرمان های یک انقلاب ۳۱ ساله. شرف تان را هم کمک می کنیم نگه داریدش<br />
تو می گویی: شما استادید در حرام کردن دلارهای آمریکا<br />
من می گویم: نگو &#8230; این حرف سعید الصحاف هم نبود؟<br />
تو می گویی: رهبری انقلاب به خمینی می‌آمد نه به شیخ بی سواد<br />
من می گویم: کاملا درست است؛ یک توافق دیگر! راستی کدام شیخ خواسته بود خرخره بجود؟<br />
تو می گویی: جمهوری اسلامی اگر هم کسی را به درک واصل کند، طرف به هلاکت رسیده است &#8230; جمهوری اسلامی حتی اگر رژیم دیکتاتوری هم باشد، باز گلوله‌اش را برای گلوی شما حرام نمی‌کند &#8230; شما بچه‌تر از آن هستید که جمهوری اسلامی تیغش را حرام حلقوم شما کند<br />
من می گویم: دفاع بد؛ شنیده ای درباره اش؟ می توانی به همان پانتومیم قانع باشی؟<br />
تو می گویی: کشته های شما بوی جهنم می دهد؟<br />
من می گویم: جهنم کهریزک؛ قبول دارم<br />
تو می گویی: نسل‌مان به «عمار» بر می‌گردد<br />
من می گویم: معاویه گفت عمار را علی کشت که به جنگ با من آوردش. خیلی ها باور کردند<br />
تو می گویی: بی‌شمار ماییم که ۳۰۰ هزار شهید تقدیم انقلاب کردیم<br />
من می گویم: کدام دفترخانه افتخار یک ملت را سند زده به اسم شما؟<br />
تو می گویی: شما در عاشورای ۶۱ بی‌شمار بودید. شما زمان «علی» بی‌شمار بودید &#8230;<br />
من می گویم: یعنی که شما کم شمار بودید؟ چرا؟ به زر و زور و تزویر معاویه و یزید؟ کدامتان بود پیشنهاد به علی داد که آب را بر سپاه معاویه ببندد ولی علی نپذیرفت از سر جوانمردی؟<br />
تو می گویی: هیچ خری اسم بچه‌اش را «ابوموسی اشعری» نمی‌گذارد<br />
من می گویم: باید سال ها بگذرد تا معلوم شود ابوموسی اشعری اسم نبود؛ رسم بود، رسم است و گرنه چه کچل ها که &#8220;زلفعلی&#8221; باشند<br />
تو می گویی: شما فقط در جهنم بی‌شمارید<br />
من می گویم: نگرانی؟ بهشتی بودن خودت را ایمان داری؟<br />
تو می گویی: سوگند به زبان آتشین خواهر حسین<br />
من می گویم: و سوگند به خود حسین که آزادگی را به یاد نمازخوان های بی دین سپاه یزید آورد؛ &#8220;اگر دین ندارید آزاده باشید&#8221;<br />
تو می گویی: نام هیچ یک از سران فتنه در وصیتنامه هیچ شهیدی نیست<br />
من می گویم: یعنی تا حالا فکر می کردی برای &#8220;اسم&#8221;، جان را کف دست گذاشته بودند که دنبال اسمی در وصیت نامه ها؟ اصلا دعوای ما با شما سر همین &#8220;رسم&#8221;هاست<br />
تو می گویی: در فضای مجازی، دختر بازی می‌توان کرد اما براندازی نه. جمهوری اسلامی با این قرتی‌بازی‌ها سقوط نمی‌کند<br />
من می گویم: همین است بهانه کرور کرور فیل ترینگ، ده هزار وبلاگ ارزشی، مقابله با جنگ نرم؟ کدام سازتان سزاوار رقصاندن است؟<br />
تو می گویی: هفت پشت آن‌طرف‌تر عقاید شما هم یک شهید پیدا نمی‌شود<br />
من می گویم: شجره نامه ها را ازبری؟ نیت ها و سرّ درون بر تو مکشوف است؟ &#8230; چرا ساکتی؟<br />
تو می گویی: ما در آزادگی بی‌شماریم و شما در هرزگی<br />
من می گویم: ندیدم از سر آزادگی، شرم کهریزک پیشانی ات را خیس کند. ندیدم از سر آزادگی دادگاه های دسته جمعی را ببری زیر یک علامت سئوال کوچک؟<br />
تو می گویی: قهرمان‌های شما همگی به جرم خود اعتراف کردند<br />
من می گویم: اشتباه گرفته ای؛ ما داریم تمرین می کنیم که عادت قهرمان پروری را از خودمان دور کنیم. شما خودت را خسته نکن برای قهرمان سوزی<br />
تو می گویی: شما غلط کردید که در چارچوب قانون اساسی، معترض هستید<br />
من می گویم: مگر به قانون اساسی شما هم التزام دارید؟<br />
تو می گویی: دروغگو دشمن خداست<br />
من می گویم: مهمترین توافق ما سر همین جمله است اما &#8220;لم تقولون ما لا تفعلون کبرمقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون&#8221;<br />
تو می گویی: ما را خدایی آفریده است که یک سوره قرآن را بدون بسم الله بر محمد نازل کرد<br />
من می گویم: و نام سوره &#8220;توبه&#8221; بود؛ &#8220;بازگشت&#8221;. می شناسیم این خدا را. همانی که گفت: &#8220;یکدیگر را با القاب زشت صدا نکنید&#8221;؛ می بینی چه خدای دقیقی داریم؟<br />
باز تو می گویی: شما غلط کردید که بی‌شمارید!<br />
و من سر آخر می گویم: هزاران غلط ما به پای &#8220;یک&#8221; غلط شما هم نمی رسد؛ شما خود را جای حق نشانده اید؛ جهنم و بهشت سند می زنید، فتنه شناس مطلق شده اید. اصلا تصور نمی کنید که ممکن است پرتوی از حق جایی باشد دور از شما. چوبه دار و رسانه و ابزار زندان و سانسور و پارازیت همه در ید شماست و باز این همه تندید و تلخ. با این همه ما شما را دوست داریم. دلتان برای دین و ایمان و میهن تان می سوزد، باید صحبت کنیم؛ تندی نه از شما، نه از ما. کاش شما هم بتوانید ما را دوست داشته باشید &#8230; میرحسین هم گفته: &#8221; جنبش سبز با کسانی که عقاید ما را ندارند نیز دوست است&#8221;؛ این ما را بس است برای شروع راهی نو &#8221;</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/131/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اینجا دانشگاه علم و صنعت تهران است !!</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/125</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/125#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Feb 2010 00:29:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=125</guid>
		<description><![CDATA[تمام وقایع زیر واقعی است و به هیچ وجه ساخته و پرداخته ی ذهن نیست !

۱- اینجا خوابگاه حکیمیه دانشگاه علم و صنعت است ، ساعت ۱:۴۵ نیمه شب. فردا امتحان تنظیم خانواده داری و یک جزوه ۲۰۰ صفحه ای که اساسا هیچ ذهنیتی نسبت به آن نداری و حتی برای رضای خدا یکبار هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">تمام وقایع زیر واقعی است و به هیچ وجه ساخته و پرداخته ی ذهن نیست !</p>
<p align="right">
<p align="right">۱- اینجا خوابگاه حکیمیه دانشگاه علم و صنعت است ، ساعت ۱:۴۵ نیمه شب. فردا امتحان تنظیم خانواده داری و یک جزوه ۲۰۰ صفحه ای که اساسا هیچ ذهنیتی نسبت به آن نداری و حتی برای رضای خدا یکبار هم لای آن را باز نکرده ای. از ساعت ۱۰ سعی ات را برای شروع خواندن این اراجیف کرده ای ولی دلت نمی آمده وقتت را به پای این ها تلف کنی ! حالا تو مانده ای و ۲۰۰ صفحه کاغذ که با فونت پیش فرض ورد و با بدترین شکل ممکن چاپ و تکثیر شده اند . شاید اگر جلد خوشرنگ آبی آسمانی جزوه نبود ، هرگز آن را نمی خریدی!</p>
<p align="right">هر چقدر سعی می کنی نمی توانی حتی یک فصل آن را تحمل کنی ، در آخر با گفتن یک : &#8221; گور باباش &#8221; به کارت پایان می دهی و به تختت می روی و با خیال راحت می خوابی ، فردا با یک امتحان تشریحی روبرو می شوی که هر سوالش از تو خواسته ۵ ۶ مورد را ذکر کنی ، با اعتماد به نفس کامل جواب هایی می نویسی که خودت از خواندن آن ها خنده ات می گیرد !</p>
<p align="right">در پایان برگه خطاب به استاد می نویسی : با سلام ، استاد عزیز خودم هم می دانم جواب هایم بسی خنده دار است ، شما لطف کرده و نمره ی مناسبی به من عطا کنید ! &#8220;</p>
<p align="right">نمره ها اعلام می شوند و تو از گرفتن نمره ۱۷٫۵ لذت می بری !</p>
<p align="right">
<p align="right">۲- اینجا سرویس خوابگاه حکیمیه به دانشگاه علم و صنعت است ، ساعت ۷:۴۰ دقیقه صبح ، ساعت ۸ امتحان اقتصاد دارید و تو داخل سرویس داری برای ۲ تا از دوستانت که ۲ فصل از کتاب را نخوانده اند ، آن ۲ فصل را توضیح می دهی ! به سرعت نمودارهای هزینه کل ، درآمد کل، هزینه متغیر متوسط و …. را برایشان شرح می دهی ، کل کلاس آموزشی تو ۲۰ دقیقه است که ۱۰ دقیقه آن به شوخی و خنده می گذرد و به زور ۱۰ دقیقه مفید حاصل می شود !</p>
<p align="right">چون استادهایتان یکی نیستند،امتحان تو با امتحان آن ها تفاوت دارد. بعد از امتحان آن دو دوست می خواهند دستانت را ببوسند ، ۶ نمره امتحان از میان حرف های تو بوده !</p>
<p align="right">
<p align="right">۳- اینجا خوابگاه حکیمیه دانشگاه علم و صنعت است ، ساعت ۵ صبح، فردا ساعت ۸ صبح امتحان میان ترم ریاضی ۱ داری. یکی از دوستانت از ساعت ۱۲ شروع به خواندن ریاضی ۱ کرده است و الان تقریبا اواسط جزوه استاد است. تو تقریبا نصفه و نیمه خوانده ای و میخواهی بخوابی ، قبل از خواب به دوستت تاکید می کنی که بر دو قضیه ای موجود در کتاب که در جزوه نیست مسلط شود ، چون یکی از آن ها در امتحان می آید. او هم زیر لب می گوید :اکی!.</p>
<p align="right">ساعت ۷ که از به زور از خواب بلند می شوی از دوستت می پرسی : آن ها را  خواندی ؟ او هم می گوید: یک چیزهایی خواندم.</p>
<p align="right">یکی از آن دو قضیه در امتحان می آید و دوستت سر امتحان قاطی می کند و نصف یک قضیه را با نصف آن یکی قضیه تلفیق می کند و روی برگه می نویسد. نمره ها می آید او گند زده است و در پایان ترم دوستت با نمره ی ۹٫۵ می افتد !</p>
<p align="right">
<p align="right">۴- چند دقیقه پیش ساعت ۳:۳۰ دقیقه نیمه شب بود. موبایلت زنگ می خورد و برمیداری و می بینی یکی از دوستانت است که فردا امتحان نقشه کشی دارد، از تو می پرسد : این نرم افزاری که استاد درس میداده و ازش قراره امتحان بگیره اسمش چی بود ؟</p>
<p align="right">اسمش را می گویی ، می پرسد : الان اتاق هستی که بیام ازت بگیرمش کمی کار کنم ؟</p>
<p align="right">می گویی نه ، من خوابگاه نیستم و یکی دیگر را معرفی می کنی که به شرط بیداری از او بگیرد!</p>
<p align="right">
<p align="right">۵- باور کنید اینجا دانشگاه علم و صنعت تهران است !!!!!!!</p>
<p align="right">
<p align="right">
<p align="right">پ.ن : از نوشتن داستان هایی که بد آموزی دارند ، مثل داستان تقلب ها معذورم !</p>
<p align="right">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/125/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک تصویر تکراری</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/119</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/119#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 18:45:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=119</guid>
		<description><![CDATA[

و تو چه می دانی که در دل پدر چه می گذرد &#8230;.




]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-medium wp-image-118" title="m_faghir2" src="http://up.iranblog.ir/6/1265634268.jpg" alt="m_faghir2" width="207" height="300" /></h2>
<h2 style="text-align: center;"></h2>
<h2 style="text-align: center;">و تو چه می دانی که در دل پدر چه می گذرد &#8230;.</h2>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/119/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به یاد علی اشرف عزیز/ علی اشرف فتحی آزاد شد</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/111</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/111#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 12:26:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=111</guid>
		<description><![CDATA[
بیش از یک هفته از شبی که خبر بازداشت علی اشرف فتحی دلمان را لرزاند می گذرد.
علی جان تو تنها نیستی ، چشمان منتظرزیادی هر روز برای آزادیت دعا می کنند .
مطمئنم دعاهای ما قوت قلبی است برای این روزهای سخت تو .
به یادت هستیم.
*عکس از تورجان
***********************************************************************************************
همین الان خبر خوشحال کننده ی آزادی و سلامتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-110 aligncenter" title="ali-9-11-88" src="http://tourjan.com/wp-content/uploads/2010/02/ali-9-11-88.jpg" alt="علی اشرف فتحی" /></p>
<p>بیش از یک هفته از شبی که خبر بازداشت علی اشرف فتحی دلمان را لرزاند می گذرد.</p>
<p>علی جان تو تنها نیستی ، چشمان منتظرزیادی هر روز برای آزادیت دعا می کنند .</p>
<p>مطمئنم دعاهای ما قوت قلبی است برای این روزهای سخت تو .</p>
<p>به یادت هستیم.</p>
<p>*عکس از<a title="تورجان" href="http://tourjan.com/" target="_blank"> تورجان</a></p>
<p>***********************************************************************************************</p>
<p>همین الان خبر خوشحال کننده ی آزادی و سلامتی علی اشرف به دستم رسید.</p>
<p>امیدوارم آزادیش دائمی باشه.</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/111/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>علی اشرف عزیز دربند است</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/101</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/101#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 21:25:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[وقتی این خبر رو شنیدم که روبروی گنبد طلایی امام رضا بودم .
بعد از اون همه ی دعاهام شده بود برای آزادی علی عزیز.
به خدا دیگه خسته شدیم از بس از این بازی های کثیف سیاسی نالیدیم .
دیگه بهتره همه چیز این اسلام نماهای بی دین رو بسپریم به خود ائمه ، به امید این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی این خبر رو شنیدم که روبروی گنبد طلایی امام رضا بودم .</p>
<p>بعد از اون همه ی دعاهام شده بود برای آزادی علی عزیز.</p>
<p>به خدا دیگه خسته شدیم از بس از این بازی های کثیف سیاسی نالیدیم .</p>
<p>دیگه بهتره همه چیز این اسلام نماهای بی دین رو بسپریم به خود ائمه ، به امید این که اون ها دوای این دردها بشند.</p>
<p>توضیح : علی اشرف فتحی ، نویسنده وبلاگ تورجان بعد از مراسم چهلم آیت الله منتظری بازداشت شد.</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/101/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کنکور</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/99</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/99#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Jan 2010 11:02:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[سلام
این چند روزی که بین امتحانات وقفه افتاده بود و فرصت کرده بودم بیام قم ، بنا رو بر این گذاشتم که بیشتر وقتم رو برای کنکوری ها بذارم و سری به اونا بزنم.
با دغدغه هایی روبرو شدم هم جنس دغدغه های سال گذشته ی خودم . خیلی از اونا برام خنده دار بود. یعنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>این چند روزی که بین امتحانات وقفه افتاده بود و فرصت کرده بودم بیام قم ، بنا رو بر این گذاشتم که بیشتر وقتم رو برای کنکوری ها بذارم و سری به اونا بزنم.</p>
<p>با دغدغه هایی روبرو شدم هم جنس دغدغه های سال گذشته ی خودم . خیلی از اونا برام خنده دار بود. یعنی بیشتر به سوالای پارسال خودم می خندیدم ، به این که چقدر فکر می کردم وقت کمه ، چقدر فکر می کردم دارم کمکاری می کنم و &#8230;</p>
<p>سری زدم به اتاقی که توش درس می خوندم ، جایی که ۶ ۷ ماه خودم رو از زندگی عادی جدا کرده بودم و بی اغراق به شیرینی های جدیدی دست یافتم ، زندگی کنکوری زندگی خیلی شیرینی هست ، هر چند حاضر نیستم حتی برای یک لحظه به اون روزها برگردم ولی واقعا می تونم ادعا بکنم که توی سال کنکورم از زندگیم لذت بردم.</p>
<p>الان هرکس ازم بپرسه باید چکار کرد تا بشه خوب درس خوند می گم باید خودت رو بیچاره کنی ! یعنی جوری فکر کنی که چاره ای به جز درس خوندن تو زندگی برات نمونه ،الان که فکر می کنم می بینم بیشتر بچه هایی که پارسال به موفقیت رسیدن همین طرز فکر رو داشتن ، یعنی درس شده بود الویت اول و آخرشون.</p>
<p>اگر اهمیت بقیه هدف های زندگیم هم مثل کنکور برام جا می افتاد ، مطمئنا اوضاع خیلی فرق می کرد !</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/99/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ننگ بر شما</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/95</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/95#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 17:25:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[دید سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=95</guid>
		<description><![CDATA[ننگ بر تو که این گونه به خون کشیده شدن مردمانت را می بینی و ساکتی
ننگ بر تو که برای کشته شدن یک جوان فلسطینی آنچنان با غیظ سخن می گویی و اکنون فرمان به کشتن مردمانت در عاشورا می دهی
ننگ بر تو که صدای مردم را نمی شنوی
ننگ بر تو که مسلمان می کشی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ننگ بر تو که این گونه به خون کشیده شدن مردمانت را می بینی و ساکتی</p>
<p>ننگ بر تو که برای کشته شدن یک جوان فلسطینی آنچنان با غیظ سخن می گویی و اکنون فرمان به کشتن مردمانت در عاشورا می دهی</p>
<p>ننگ بر تو که صدای مردم را نمی شنوی</p>
<p>ننگ بر تو که مسلمان می کشی و ادعای مسلمانی می کنی</p>
<p>دستان تو خون آلودتر از دستان شمر است .</p>
<p>ننگ بر تو که اسلام را روسیاه کرده ای</p>
<h1 style="text-align: center;"><strong>ننگ بر من اگر دمی ساکت بنشینم </strong></h1>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/95/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیت الله منتظری درگذشت</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/92</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/92#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 08:38:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=92</guid>
		<description><![CDATA[پیرفرزانه و خارچشم دشمنان انقلاب دیشب در سن ۸۷ سالگی درگذشت
روحش شاد
*عکس از تورجان


]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پیرفرزانه و خارچشم دشمنان انقلاب دیشب در سن ۸۷ سالگی درگذشت</p>
<p>روحش شاد</p>
<p style="padding-left: 30px;"><img class="aligncenter" title="آیت الله منتظری" src="http://tourjan.com/wp-content/uploads/2009/12/88-6-9.jpg" alt="" width="400" height="533" />*عکس از<a title="تورجان" href="http://tourjan.com" target="_blank"> تورجان</a></p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/92/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عید مبارک</title>
		<link>http://www.1shahin.com/archives/89</link>
		<comments>http://www.1shahin.com/archives/89#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 17:01:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1shahin.com/?p=89</guid>
		<description><![CDATA[آنان که علی خدای خود پندارند ، کفرش به کنار عجب خدایی دارند
 عیدتان مبارک




]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align: center;"><em><strong>آنان که علی خدای خود پندارند ، کفرش به کنار عجب خدایی دارند</strong></em></h2>
<h1 style="text-align: center;"><strong><span style="color: #800080;"><em> عیدتان مبارک</em></span><br />
</strong></h1>
<p style="text-align: center;">
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1shahin.com/archives/89/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
